او می دانست خدا دیر نمی کند، در آخرین لحظه می رسد. من هم این را فهمیده ام....
 

کمک خواستن/ پذیرش کمک از دیگران، قدرت کمی نیست و البته که از داشتنش محرومم.

 

* این فرق میکنه با اون که در کمال رندی کار رو گردن دیگران بندازن. نمیدونم چطوری توضیح بدم راستش!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:28  توسط گل آبی  | 

 

خوشم میاد که با همه عجله کردن و هول بودن و استرس شاید اندکی دیر رسیدن، آخر سر هم به موقع میرسم، هم منتظر می مونم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:3  توسط گل آبی  | 

 

یعنی من هلاک اینایی هستم که اولش میگن: زیاده/ میل ندارم/ غذای من این همه نیست/ همین یک کم برای من کافیه و بقیه اش می مونه، بفرمایید میل کنید بعد تا آخرین لقمه که هیچ، هر بلعیدنی که در شعاع چند متربشون پیدا میشه رو نوش جان میکنن!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:54  توسط گل آبی  | 

 

میدونم. احیانا ' بلاک ' کردن راه حل متمدنانه ای نیست، اما به نظرم فعلا چاره دیگه ای ندارم.

 

 

همینطوری، یک صبح بی اعصاب!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 4:47  توسط گل آبی  | 

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:37  توسط گل آبی  | 

 

تبعیض خیلی بده، این که احساس کنی توی شرایط یکسان یا حتی نا برابر کاری و رفتاری، اونی که کمتر تلاش کرده؛ بیشتر دریافت کرده. اما اون طرفش بدتره. یعنی وقتی منصف باشی و ببینی به هر دلیل، اونی که تو گرفتی بیشتر از حقته در مقابل آدمی که خیلی بیشتر زحمت کشیده، خیلی برات سنگین میاد و اون دریافتی هم اصلاً بهت نمی چسبه. خب آخه کم هست، که باشه. عددی نیست که ارزشی داشته باشه، خب نداشته باشه! اما اونی که خیلی بیشتر از من رحمت کشیده، حقش نبوده که از این هم کمتر بگیره که.

خدایا من که ذینفع این قضیه هستم، چطوری باید به این تبعیض اعتراض کنم که بهشون بر نخوره و شر به پا نشه؟!

شنبه؛ دوم اسفند 93

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 5:55  توسط گل آبی  | 

 

ناگهانی یاد همکار قدیم کردن بعد سالها، این همه پندها و حکایت های ارسالی اش در وا.یبر، از  این همه تاکید به آنلاین بودن، اندکی احساس خطر میکنم، هرچند که هیچ دلیل معقولی برای این احساس ندارم. خدا ختم به خیر کنه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:59  توسط گل آبی  | 

 

چرا هر وسیله ای که از بین کلی محافظ و کارتن خارج میشه، دیگه جا دادنش توی بسته بندی اصلیش، تقریبا محاله؟!! واقعا چرا؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 5:12  توسط گل آبی  | 

 

وقتی چهار ساعت تمام به مغزم فشار آوردم و بالاخره فامیلی آدمی  که بیست سال پیش توی کنفرانس فیزیک دیده بودمش و بعد از اون فقط یکی دو بار با دوست مشترکی صحبتش شده بود - اون هم با اسم کوچیکش- رو به یاد آوردم، اون هم هر دو قسمت فامیلش رو، با خودم فکر کردم که بعد از این همه سن و سال و با این همه مشغله، هنوز هم میتونم به هوش و حواس و حافظه ام امیدوار باشم. خدایا متشکرم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:30  توسط گل آبی  | 

 

وقتی دیرترین ساعت بیرون اومدن از زیر پتوی گرم و نرمت قبل از ساعت چهار و نیم صبح باشه، باید هم  بگی اوووووووه، ساعت تازه هشته؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:10  توسط گل آبی  | 

 

بگذار پدر محترم کنار خیابان فریاد بکشد و از فاصله نیم متری با ماشین عقبی پارک کردنت شاکی باشد، وقتی میدانی که هیچ ایرادی در پارک کردن ماشین نداری و وقتی در توصیف رانندگی ات تنها به این اکتفا شود که با یک فرمان، از عقب داخل پارک می شوی.

بگذار از رانندگی ایمن و بدون بوق تو شاکی باشند، تو را اطمینان خاطر سرنشین کناری ات کافیست. تایید سلامت راندنت همین بس که هر همکاری کنار تو ماموریت رفته، دفعه بعد یکسره سوییچ را تحویل داده و با آرامش، تمام راه را خوابیده است!

بگذار پدر محترم برای تمام طول عمرت از تنبلی تو بگوید و فرارت از آشپزی! وقتی از کوچکترین علایق و تو بی خبر است! چه اهمیت دارد که فرض کنند "تنبلی"! وقتی این همه لذت می بری از بازی با رنگ ها و طعمها! همین که دوستان هر جمع، استقبال می کنند از غذای تو و پیشقدمی برای آماده کردنش، تو را کافیست....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 5:56  توسط گل آبی  | 

 

آدمی که نصفه شب بلند میشه و توی کابینت ها دنبال لواشک می گرده و میخوره، احیانا در کدام مرحله از بیماری عقلی قرار داره؟!....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 4:52  توسط گل آبی  | 

 

ازقرص خوردن متنففففرم. خصوصا صبح ناشتا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:13  توسط گل آبی  | 

 

ازسه ماه پیش برای کنسرت نایاب امشب بلیط گرفته بودم: آقای سماع با همکاری سماع قونیه و مراکش. سه تا هم بلیط گرفته بودم که یا خواهرجانهایم افتخار بدهند،  یا به یکی از این همت دوست پیشنهادش رو بدم. اما نشد که برم و بلیطم سوخت. به همین راحتی!! فشار عصبی وحشتناک دیروز و این همه کار پر تنش امروز یک طرف، باد شدید سر شب و تمام مسیر دندانهام به هم خوردن، چنان سر درد وحشتناکی به جانم انداخت که جز سکوت و آرامش خانه، هیچی دلم نخواد، هیچی......            

جالب این که پول بلیطهای سوخت شده و غیر قابل تکرار بودن نمایش حتی، حسرتی بر نیانگیخت، در برابر استراحتی ناخواسته، بین این روزهای سلوغ و پر دردسر و بی اعصاب......

* بی ربط نوشت: بدون رژیم و با خیال راحت خوردن، عقربه ترازو رو باز به زیر ۵۰ رسوند و چروکهای صورت و خستگی چشمهام، موید این روزهای پر استرس هستند. انشاله که به زودی ختم به خیر شوند و تمام.....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:23  توسط گل آبی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 7:37  توسط گل آبی  | 

 

تاخیر، تاخیر، دیر رسیدن، سر وقت نبودن...... کاملاً عادی و آشنا و غیر قابل ترک!

قربانی اصلی تاخیر هم اون بدبختیه که سر وقت میاد و مجبوره تحمل کنه و اعتراض نکنه و صبر کنه تا بقیه هم بیان؛ چشمتان کور! می خواستید سر وقت حاضر نباشید! امان از تاخیر نیم ساعته و حتی یک ساعته یک جلسه مثلا مهم کاری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:54  توسط گل آبی  | 

 

در تمام عمرم، هیچ وقت این همه پر اشتباه و کم حواس نبودم. هیچ وقت این همه فراموشکار و گیچ نبودم. هیچ وقت این همه سبک سرانه اشتباه نمی کردم. وضعیت الانم برای من که مدعی هوش و حواس و حافظه بودم فاجعه است. میشه لطفا کافی باشه و مثل قبلم بشم؟؛ حتی اگر با همین اوضاع نا به سامانم، از اقلا نود درصد آدمهای دور و برم حواس جمع تر باشم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:29  توسط گل آبی  | 

 

اونقدر ذهنم درگیر بود که حتی تولد وبلاگ و وارد یازدهمین سال وبلاگ نویسی شدنم رو هم فراموش کردم. هرچند که چیز خاصی هم به ذهنم نمی رسید که بنویسم. پارسال که شروع دهمین سال بود، تاریخچه کاملی از "همه وبلاگ های من" نوشتم و به جز دو بار دیگه تغییر آدرس و پشیمانی و فرار از یکی از آدمهای واقعی که بهش آدرس دادم؛ چیز جدیدی نبود که بهش اضافه کنم. مرور پست پارسال، خالی از لطف نیست؛ دوست داشتید اگر. 

بعداً نوشت: توی این یک سال دردانه و نعیمه و سان تیتی و گاهی هم پینوکیو، ستاره بی ستاره ، خاک سرخ ، امیر، فرنوش، هدیه، به دوستان این خونه اضافه شدند؛ قدمشون روی چشمان گل آبی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:54  توسط گل آبی  | 

 

دروغ، دروغ، دروغ، دروغ..........

واقعا خسته ام.......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:8  توسط گل آبی  | 

 

الان که دقیقتر نگاه میکنم بعضی رفتارها برام پر معنا به نظر میان: حالا از خنگی در اومدم و تازه فهیمدم یا الکی حساس شدم رو نمیدونم.

آدمی که همیشه به هر مناسبتی برات یک تکه لباس هدیه میخره که دست بر قضا خیلی برات گشاده میخواد زیر پوستی بهت بگه خیــــلی چاقی یا زیادی چوب خشکی؟!...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:17  توسط گل آبی  | 

 

تعدادی کاعذ لگاریتمی، میلیمتری و شطرنجی، با قدمت پانزده تا بیست سال قبل، آماده واگذاری به کسی که نیاز داشته باشد.

راستی هنوز در دانشگاه ها، نقشه کشی صنعتی درس می دهند یا نمودارهای مهندسی با دست کشیده می شود عایا؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:50  توسط گل آبی  | 

 

سر اومد زمستوووون

شکفته بهاروووون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوها لاله زارن

لاله ها بیدارن

تو کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

توی  کوهستوووون دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

توی سینه اش جان جان جان

یه جنگل ستاره داره جان جان

 

# دعای امشب: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                       هرکجا هست، خدایا به سلامت دارش......

(خدای خوبم؛ مسافرهای عزیزمون رو سلامت به وطن برسون لطفا و البته لوازمشون رو)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:25  توسط گل آبی  | 

 

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا، هست خریدار بسی......

 

وحشی بافقی، شرح پریشانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:47  توسط گل آبی  | 

 

وقتی خانم پرستار گفت لیدوکانین قاطی نکردم که تاثیر دارو بیشتر بشه، تازه ' راز ' ش رو فهمیدم! نه پنی سیلین ها بی درد شده اند و نه پرستارها ماهر! اون وقت بود که با خیال راحت آاااااخ گفتم و بابت لنگان رفتنم خجالت نکشیدم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:34  توسط گل آبی  | 

 

خوب شدم. یعنی لااقل به اندازه صبح غمگین نیستم؛ فقط برای این که دو ساعت تمام سرم رو کردم توی کامپیوتر و کاغذ و تمام فکرم کار بود. یادم رفته بود که اولین و آخرین مسکن من کار است. یادم رفته بود هر درد من، تنها و تنها با کار زیاد درمان می شد و چقدر افسوس که الان کمتر از سی درصد وقت و توانم درگیر کار می شود و این همه وقت و فکر آزاد دارم برای فکر و خیال کردن و بی دلیل و با دلیل غمگین شدن. و شاید اولین بار و تنها دلیل باشد برای افسوس تغییر کار؛ برای ترک کاری که تمام روز و شب و خواب و بیدارم درگسرش بود و هیچ زمانی نبود برای تنها شدن با خود و فرصت غمگین بودن، حتی اگر اشتباه باشد.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:5  توسط گل آبی  | 

 

'حتی مهربانی بدون نوازش خسته میشه'

 

گاهی فکر میکنم وصف حال خودمه، .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:37  توسط گل آبی  | 

 

غمگینم؛ همین طوری، بی هیچ دلیل عقلانی و منطق پذیر.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:28  توسط گل آبی  | 

 

میگه باید خوبیهای گروه  رو فریاد بزنیم و مشکلات رو داخل خودمون حل کنیم. راست میگه. برای هر جمعی لازمه، حتی بین دو نفز. منتها به شرط اون که مصداق 'درون خودمان سوختن و از بیرون دیگران را سوزاندن' نشه. نرسه به اونجا که از بس ظاهرت رو خوب و خوشبخت نشون دادی، هیچ کس باور نمیکنه چرا این تصمیم رو گرفتی: ' آخه تو دیگه چرا؟!! ' نرسه به اونجا که وقتی میگی یک سفر بریم تا یک کم رابطمون التیام پیدا کنه بعد از این همه درگیری و سوتفاهم، بشنوی که چی؟! که جلوی مردم شو بدیم که خوشبختیم؟! حل شدن مشکلات داخل خودمون خیلی خوبه؛ به شرط اون که بپذیریم توی هر مشکلی هر دو طرف نقش داشتند، نه این که یک نفر همیشه صد و پنجاه درصد مقصر بالفطره بوده باشه و اون یکی فرزند پیامبر که فقط باید ازش عذرخواهی بشه و جبران فشاری که بهش اومده از این مشکل.

دوست محترم میگه چون فلانی توی ذهنش در مورد یک نفر فکر دیگه ای داره حاضر نیست به خاطر اشتباهش عذرخواهی کنه  که خدای نکرده اون طرف پر رو نشه؛ فارغ از این که اون حس فقط در ذهن خودشه و  این طرف هیچ احساسی نداره و من فکر میکنم حتی اندکی ابراز تمایل برای پایان دادن به قهرهای فرساینده چند هفته ای کاملا اثبات کننده این بود که دیدی پس خودت مقصر بودی که اومدی آشتی کردی؟!! اونم من که از روز اول نقطه ضعف تحویل داده بودم که طاقت قهر و بی توجهی ندارم؟!

عصبانی ام. خیلی هم عصبانی ام. که هنوز بعد از پنج سال و شش ماه و اندی از قانونی تمام شدن اون زندگی، هنوز کوچکترین اشاره ای من رو تا کجا میبره و چطور ذهنم رو درگیر میکنه، اون هم الان که فکر میکنم یکی از بزرگترین مشکلات به جا مونده از آثار اون زندگی و 'گره ذهنی' که سالها به مغز و روحم فشار آورده داره اندکی شل میشه و من باید تمام توانم برای باز کردن کامل اون گره باشه. اون وقت به جاش شبها از همراهیش در خواب آزار می بینم و روزها از تا کجا رفتن به هر حرف و اشاره، عصبانی ام؛ خیلی عصبانی ام.

 دوست محترم ببخشید اگر جملاتتون اندکی جابه جا شد. قصد داشتم از مضمون حرفها استفاده کنم. یا در حقیقت من حرف شما رو این طوری شنیدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 5:38  توسط گل آبی  | 

 

وقتی امروز موقع تزریق یک آااااااخ بلند و از ته دل گفتم و تا نیم ساعت بعد لنگ لنگان بودم، جواب سوال دیروزم رو گرفتم: پرستار دیروزی یا خیلی ماهر بوده، یا جای پنی سیلین، آب مقطر تزریق کرده!

 

بعداً نوشت: وقتی بعد از چند ساعت، دیگه تقریبا راه رفتن ممکن نبود، تازه یادم اومد پنی سیلین یعنی چی!!

 

بعدا ترنوشت: خواهر جانم توضیح دادند که آب مقطر خالی خیلی دردناکه و بنابرابن تنها جواب سوال میشه مهارت خانم پرستار. یادم باشه امروز حتما ازش تشکر خاص کنم، خصوصا چون تمام دیشب، نتونستم به پهلوی راستم بخوابم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:38  توسط گل آبی  | 

 

بارش باران، زمان اجابت دعاست. خدایا: به عزیزان و دوستانم، سلامتی، و بهترین آن چه را می خواهند مرحمت فرما، پروردگارا: باران رحمتت را جاری کن و این سرزمین را از دروغ و خشکسالی، محافظت فرما.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 5:4  توسط گل آبی  |