او می دانست خدا دیر نمی کند، در آخرین لحظه می رسد. من هم این را فهمیده ام....
 

غروب جمعه خر است! خصوصاً وقتی هزار جا برای رفتن داشته باشی و به همه چشم ببندی که منتظر صاحب خانه قبلی و نصابش باشی برای درست کردن کمد و نیان! بعد تازه بعد قرنی دستت به "شب، سکوت، کویر"  هم رسیده باشه. از بد روزگار هم نصب برنامه ها روی گوشیت، چند تا عکس رو از اعماق سالها بیاره بیرون و اونی بیاد جلوی چشمت و به یادت که نباید. اون وقته که پای گاز ایستادن و کلی آشپزی کردن هم حالت رو خوب نمیکنه و چاره ای نیست جز این که گناه رو بندازی گردن غروب جمعه تنهایی.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:0  توسط گل آبی  | 

 

یکی از بزرگترین مزایای مجردی اینه که آدم در لحظه میتونه تصمیم بگیره: کجا بره، چی کار بکنه یا چی بخره. این میشه که وقتی تصمیم میگیره فلان چیز رو بخره یا حتی تصمیم نداره، اما خیلی اتفاقی گذارش می افته و مورد مناسبی می بینه، با کمی سبک و سنگین کردن تصمیم میگیره و تهیه اش میکنه. بعد مجبور نیست کلی توضیح بده که برای چی این وسیله لازمه و بعد این که چرا این مدل و جنس خاص رو انتخاب کرده و بعد هم بیفته به گشتن توی مراکز خرید محتلف تا بالاخره یک موردی مورد پسند قرار بگیره و هزار ساعت  با فروشنده چونه زده بشه تا بالاخره خرید بشه. و این برای من که اندکی عجولم و شدیداً از خیابان گردی برای خرید متنفرم و اصلاً هم حوصله گشتن ندارم عالیه. تازه اینش به کنار، بعدش هم تبعاتی نداره که اگر اون یکی رو گرفته بودی بهتر بود یا من چقدر خوبم که اینا رو برات خریدم

پ.ن: من خودم متوجه این مورد نبودم. یک بار سر خرید خاصی، دوستی بهم گفت خوش به حالت که این قدر راحت خرید می کنی و من تازه فهمیدم چه نعمتی دارم

 

* امروز یک موی سفید دیگر هم کشف کردم! فکر می کنم حالا 6 تا شدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط گل آبی  | 

 

یک سال پیش توی همین روزها بود. بعد از امضا کردن اون مرخصی و کلی شماتت بعدش که چرا برای چنین کاری مرخصی دادم، صبح سه شنبه پیامکی دریافت کردم که از خوبی هوای دماوند گفته بود. بعد از تبادل یکی دو پیامک هم رسیدیم به این که گفته بود باید از من یک کوهنورد دربیاره، یا چیزی توی همین مایه ها. آرزوهای خوبش برام ثابت شده بود، اما حتی تصورش رو هم نمیکردم با اون ساییدگی مهره ها و نیمچه دیسک کمر و قوای جسمانی نسبتاً ضعیف، حتی بتونم بیشتر از بردن اسم کوه، کاری انجام بدم. 

حالا یک سال از اون روزها گذشته و با تشویق همون آدم که "تو میتونی"، الان مهمترین اولویت من برنامه گروه کوهنوردیه و تمام کارهای طول هفته ام رو طوری تنظیم میکنم که خللی به برنامه کوهم وارد نشه. دوستان گروه کوه برام مهمترین  آدمهایی هستند که این روزها باهاشون ارتباط دارم و هرچند کند و با خستگی و تا نیمه راه، تا حالا 12 برنامه کوههای تهران رو رفتم. فکر میکنم صرف یک تشکر کردن نتونه احساس قلبی من رو از این اتفاق یا "تغییر" خوشایند توی زندگیم بیان کنه. فقط میتونم بهترینها رو برای باعث و بانیش آرزو کنم. همین!

پ.ن: به نظرم دیگه از دیدن "ایشان" توی کوه هراسی ندارم؛ یعنی فکر میکنم که ندارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:37  توسط گل آبی  | 

  

 


چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون

 

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:23  توسط گل آبی  | 

 

دقیقاً 195 ثانیه پشت چراغ قرمز خط عابر پیاده می ایستم و نگاه متعجب و بعضاً با غر و لند آدمهایی که از کنارم میگذرند رو به جان می خرم. بعد زمان چراغ سبز فقط 16 ثانیه است که اون هم با رد شدن اتوبوس بی آر تی از چراغ قرمز و دو سه تا موتوری که می پیچن وسط تلف میشه و نمیشه رد شد. تازه میفهمم چرا توی تمام اون 195 ثانیه، هیچ کسی کنار من پشت خط عابر نایستاد. باز میگن نگو م.م.ل.ک.ت.ه داریم؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:54  توسط گل آبی  | 

 

ازکی تو این همه بی صبر و عجول شدی آخه؟ تازه این همه هم بی احتیاط؟! کی تو بدون کنترل صحت و سفم، حرف / گزارش منتقل می کردی آخه؟! حتی وقتی منبعت معتبر بود! از کی تو آدمی رو قبول داری و چشم بسته حرفش رو می پذیری که استباهات و سوی نیتش برات از روز روشنتره؟! چطور شد که به طناب آدمی تکیه کردی که از روز اول، اولین تشخیصت در موردش اشتباهات فاحش و طنابهای پوسیده اش بوده؟ مگه همین یکشنبه، جلوی چشم خودت و جمع، واضحتر از همیشه ندیدی که باز این همه عجولانه دویدی؟!    

عزیزم،دلبندم، لطفا یک کم دقت کن و محتاط باش، مثل قدیمهات. لطفا یک کم، فقط یک کم صبورتر باش! نمیخواد مثل قدیمهای خودت! همین که یک کم از عجول بودن این ذوزهات کم کنی کافیه به جان خودم. آفرین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:47  توسط گل آبی  | 

 

صبح که سرخالم و پر انرژی، فکر میکنم تا شب کلی کار میکنم و دنیای کوچکم رو تغییر میدم، غرپب که میسه از خستگی نمیفهمم جی می خورم و کی سرم می افته روی شانه در حال چرت! فردا صبحش منم و یک عالمه کار انجام نشده و یک دنیا امید که امروز پر کارتر از دیروزم و به دنیای خودم میرسم!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:4  توسط گل آبی  | 

 

راست میگن که زمان داروی هر دردیه. عمیق ترین زخمها  به مرور زمان التیام پیدا میکنن و خونشون بند میاد و سخت ترین دردها، تسکین پیدا میکنن......

یاد اون جمله معروف اون سریال قدیمی به خیر: '' مرهمی بود زمان به سال صفر.....''

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:44  توسط گل آبی  | 

 

پروردگار مهربانم، به خاطر باران دیشب و لطافت هوای امروزت سپاسگذاریم و شاکر. می گویند بارش باران، زمان استجابت است و اجابت، باز هم برای نعمت باران دعا می کنم و سلامت.....

 

* فقط خودت میدونی ما حتی جنبه نعمت زیاد رو هم نداریم، حواستون بهمون باشه لطفا.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:24  توسط گل آبی  | 

 

از صبح چهارشنبه تبریکات شروع شد، اما هیچکدومش به اندازه تبریک متصدی پارکینگ بعد از یک روز فوق العاده پر از خستگی و نگرانی، برام لذت بخش نبود!

آقای متصدی شیفت غروب پارکینگ طبقاتی که یک بار همکارت اشتباه حساب کرد و سه برابر معمول از من پول گرفت، ازتون متشکرم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:15  توسط گل آبی  | 

 

علیرغم همه خاطرات خوب و بد، این منظقه رو هم دوست داشتم و هم از همه نظر برام مناسب بود، اما خب، پولم کفایت نمی کرد که اینجا خونه بخرم! بعد قولنامه و قطعی شدن فروش خانه، تصمیم گرفتم برای جستجوی خانه از پدر و مادر محترم کمک بخوام. ایده آلهام رو گفتم و قرار شد با توجه به شرایط مالیم، برام دنبال خونه بگردن. قیمتها کمی جابه جا شده بود و اینجا هم میتونستم، اما همه دور و بر کاندید شد برای جستجو، به جز اینجا. تنها دلیل احمقانه ام هم  سکونت "ایشان" در این ناحیه. اصلاً دلم نمیخواست رو در رو بشم. اما خب انگار قسمت این بود و از بین اون همه آپارتمان بازدید شده، توافق همگی روی این جا بود و وقتی همه چیز مناسب بود، دلیل بی معنی من هم برای نپذیرفتن کافی نبود!

اوایل خوب بود و خیلی نگران نبودم. اما حالا که مستقر شدم، وقتی برای خرید بیرون میام با احتیاط دور و برم رو نگاه می کنم. چرا من هنوز این همه نگرانم ؟....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:24  توسط گل آبی  | 

 

خیلی رسمی تذکر شنیدم که از کارکردن بچه ها این همه تعریف نکن، خصوصاً جلوی روی خودشون. خیلی ضمنی هم متهم شدم به حمایت اضافی و غیر واقعی از یک نفر خاص. باز میگن تاریخ تکرار نمیشه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:25  توسط گل آبی  | 

 

دو هفته از تولد خانم ریبا گذشته و من هنوز فرصت نکردم براش هدیه بخرم. تصمیم میگیرم که بیشتر از این عقب نندازم و به نزدیکترین شهرکتاب سری بزنم: حتماً یکی دو تایی از کتابهای دوست داشتنیم رو میتونم اونجا پیدا کنم. 

شهرکتاب دقیقا روبه روی بیمارستان ب.ه.م.ن هست و گذر از اونجا و یاد آوردن اون روزهای سخت و پر التهاب جراحی عزیزمون، فقط شکر خدا رو به لبم میاره و دعا برای سلامتی همه بیماران.

دوست دارم مجموعه شعر عاشقانه براش بگیرم. چند تایی رو ورق میزنم، نمیدونم موسیقی ملایمی که پخش میشه و ترانه ای که میخونه چیه، اما بی اختیار اشکهام سرازیر میشه: هوای عاشقی به سرم میزنه؛ دلم عاشقانه میخواد، عاشقی و شعر عاشقانه. دلم بی تاب دوست داشتن میشه، کسی که با اومدن اسمش صورت آدم سرخ بشه و قلبش تندتر بزنه، حالم خیلی بد میشه، خیلی بد . ادامه دادن جستجوی کتاب تقریباً غیر ممکن........

 

* اصلاً هم وقتی اون جا بودم فکر نکردم به روزی که با بودن اون همه مثلاً عشق، سخت آزرده بودم و برای التبامم از همین شهر کتاب چند تا داستان برای خودم هدیه خریدم : روز مهندس سال 87 .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:8  توسط گل آبی  | 

 

آن قدر اوضاع خراب هست که دلم دروغ های ساده کوچکی بخواهد که به آن دل خوش کنم.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:7  توسط گل آبی  | 

 

 من چقدر خوشبختم،             

          اگر آیینه ها نبودند؛           

                برای دیدن خودم،                      

                    برای به یاد آوردن اشتباه ( حماقتم )  م........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:56  توسط گل آبی  | 

 

آخه خانم عزیز ، من دیگه چطوری به شما بگم که توی یک گروه نسبتا رسمی، دلم نمیخواد مرتب من رو ' گل' یا ' گل آبی ' صدا کنید؟! وقتی من که با همه شما ها کلی فاصله سنی دارم، دایم همه رو با لفظ خانم و آقا و فعل جمع خطاب می کنم، وقتی توی بحث معمولی که به اسم کوچیک خطاب می کنید جوابتون رو با خانم فلانی میدم، خوب یعنی چی؟! حالا با هم اندکی راحت تر هستیم و شوخی داریم که داشته باشیم، توی این گروه رسمی خب دلم نمیخواد این طوری خطاب بشم! حالا فرضا وسط شوخی باشه، اما توی یک بحث جدی و محاسبه آمار، وسط اسم اون همه خانمها فلانی و فلانی و آقای فلانی، یک دفعه مینویسید ' گل آبی ' که چی مثلا؟!! حتما دایم باید تکرار کنم که از همه بزرگترم؟!

حیف که اینجا از تون شکلکهای قرمز شده از عصبانیت نداره!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:56  توسط گل آبی  | 

 

امسال باید روی قورباغه هایم تمرکز کنم. قورباغه هایی که دایم ز باید قورت داده شوند وبه تاخیر انداختنشان، جز سنگینتر کردن و بدتر شدنشان، فایده ای ندارد!    

یکی از آنها ظرف شستن است! کاری بسیار سخت که کریزی هم از آن نیست! سینک حتی با یک تکه ظرفرنشسته، یعنی خانه کاملا آشفته! حالا که آشپزی دوست داشتنی، بدون ظرف کثیف کردن نمی شود، کاش لا اقل تا خیس است و تازه است، قورتش بدهم!    

بعدی اطو کردن لباسهاست! تا لباس قابل پوشیدن در کمد هست، اطوی لباس جدید چرا؟! کاش قبل از آن که لباسهای منتظر اطو، تپه ای گوشه خانه درست نکرده اند، به دادشان برسم!!         

اینها به کنار، فغان از آشغال بردن! گرم و راحت در خانه نشسته ای و ساعت ۹ شب باید لباس بپوشی که کیسه کوچک آشغال روزانه را تا سر کوچه ببری! اصلا اگر من یک روزی دوباره ازدواج کنم، فقط برای فرار از این بند است! البته اگر فراموش کنم که......  

هروقت توانستم این قورباغه های ساده خانگی را قورت بدهم، بعد سراغ مسایل مهمتر و بزرگتر خواهم رفت، اگر توانستم .....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:43  توسط گل آبی  | 

 

یادش به خیر، سه چهار سال پیش، هر وقت توی جلسات بحث عدم امکان تهیه یک سری از اقلام بود، فلان مدیر می گفت: بالاخره ج.ا.م ز.ه.ر رو می نوشیم، فقط کاش زودتر و قبل از بیشتر از این ضرر کردن ....

 

* دست کمی از آن نداشت، فقط حیف از چند سال بیشتر ضرر کردن و به همه دنیا از بابت این ضرر، سود و فایده رساندن......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:22  توسط گل آبی  | 

 

آماده کردن غذا و سالاد و دسر و پذیرایی از مهمانها و جمع کردن خانه توپ خورده بعدش و تمیز کردن خانه و برگرداندن همه ظرفها سر جاشون؛ هیچکدام به اندازه پاک کردن قاشق و چنگالها از لکه های آب سخت نیست!

 

* خانه تقریباً جمع شد و اسم خانه گرفت و اولین مهمانی شام هم برگزار شد؛ مهمان داشتن؛ بعد از سالها.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:22  توسط گل آبی  | 

 

سیزدهبه در بدون کارتون رابین هود که سیزده به در نمیشه! خوبیش اینه که صد و خرده ای کانال فارسی زبان رودکه بالا و پایین بکنی، بالاخره یکیشون پیدا میشه که رابین هود پخش کنه. عجالتا دست شبکه استانی اصفهان درد نکنه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:27  توسط گل آبی  | 

 

دلتنگ/ بی حوصله که باشی، هزارها کار مانده در خانه و صدها کانال تلویزیونی و ده ها سایت و شبکه ارتباطی هم نمیتونه کمکی بکنه، هیچ کمکی .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:28  توسط گل آبی  | 

 

از تبعات وبلاگ نویسی، این است که آدم دستش به نوشتن روان می شود. خیلی راحت می تواند مشاهدات و حرفها را مکتوب کند. اما انگار دیگر زیادی دست آدم روان می شود و این همیشه خوب نیست! نتیجه اش می شود موقع نوشتن یک گزارش نه کاملا رسمی، هر چقدر هم که دقت می کنی، باز هم قسمتهایی از دستت در می رود و شکسته یا عامیانه می نویسی! البته حتی این ضعف کوچک هم باعث نمی شود وبلاگ و یا گزارش رسمی ننویسم، چون به هر حال نوشتن بهتر از ننوشتن است!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:7  توسط گل آبی  | 

 

صبح زود بیدار شدن، خیلی خوبه و انگار چند ساعت به روز آدم اضافه میشه و تا پایان این روز طولانی، حس خوبی برای آدم درست میکنه؛ فقط حیف که کار سختیه، خیلی سخت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 6:39  توسط گل آبی  | 

 

امروزبین جمع و جور کردن کاغذها، نوشته هایی رو پیدا کردم که خودشون خیلی قدیمی نبودند، اما از اتفاقات چهارده، پانزده سال پیش بودند. گوشه تاریکی از اون سالها، که در عین ارزشمند بودن؛ هنوز جرات رویارویی با اون رو ندارم. حس ها و اتفاقاتی که بعید میدونم هیچ وقت ازشون بنویسم.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:41  توسط گل آبی  | 

 

از من به شما نصیحت، اگر جایی داشتید با کسی آروم صحبت می کردید و یک لحظه احساس کردید گوشهای آدم خونسرد نزدیکتان، وسط حرفهای شماست، حتی یک لحظه هم به احساستان شک نکنید! مطمئن باشید که وسط حرفهای شما بوده و حتی اگر شده ماهها بعد، اعتراف می کند به شنیدن! باور کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:29  توسط گل آبی  | 

 

یک هفته از شروع سال جدید گذشته و من حتی یک صفحه هم کتاب نخوندم.....

 

* ضمناً همه لوازم در خانه جدید مرتب و جاگیر شده ولی هنوز تمام کتابها روی زمین مانده اند تا در کتابخانه چیده شوند و این یعنی فاجعه.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:17  توسط گل آبی  | 

 

این مذاکرات و این دوست جدید، منشا تاثیرات مهمی در زندگی تو خواهد بود: مثبت یا منفیش رو نمیدونم؛ فقط میدونم که این ارتباط اثر مهمی روی تو داره. بعداً نگی نگفتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:10  توسط گل آبی  | 

 

آآآآآخ پینوکیو! امان از تو و این نوشتنت! باز پرتم کردی به آنجاها که نباید. به سالهایی نه چندان دور، که عملا خیلی خیلی دور هستند، از آن دورها که حتی فکر آدم هم بهشان نمی رسد و تو با آن پاراگراف خاص از آخرین نوشته ات، دقیقا پرتابم کردی وسط آن دور، همان دور خیلی دور......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:36  توسط گل آبی  | 

 

مدتها بود پشت آسمان دود گرفته این شهر، دماوند پر از برف رو ندیده بودم؛ اون هم از غرب غرب همت!   

 

* به فراموشی متهم نشم، فروردین ماه پارسال بود از پل صدر، شاهدش هم پست ۱۷۴۱ !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:4  توسط گل آبی  | 

 

بعد از نصف روز خیلی خوب با دو دوست عزیز/ خانم محترم، فقط میشه نوشت:

گفت آن چه یافت می نشود، آنم آرزوست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:37  توسط گل آبی  |