او می دانست خدا دیر نمی کند، در آخرین لحظه می رسد. من هم این را فهمیده ام....
 

گیرم که یلدا هم بیاید

شبی هم به درازا بکشد

برفی هم ببارد

سفره ای هم چیده شود

اناری هم باشد

و دیوان حافظی هم ...

چه یلدایی؟

چه برفی؟

چه فالی؟

بی تو اینجا همه شب یلداست

همه شب سرد است

همه شب

فال مرا می گیرد

یاد آشفته تو ....

 

نمیدونم نویسنده اش کیه؛ زیباست و دوستش دارم....

و این یکی هم:

 

یلدای آدمها همیشه شب اول دی نیست!

میتونه تمام شبهایی باشه که یک غمی، دلت رو چنگ میزنه و به نظرت صبح نمیشه....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 19:34  توسط گل آبی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 23:56  توسط گل آبی  | 

 

مننمیدونم با این همه ناتوانی در تجسم فضایی اقلام شدم مهندس!! اصلا نمیتونم هیچ طرحی رو تصور کنم، بعد تازه مثلا موقع انتخاب رشته فکر میکردم به ساخت و تولید هم علاقمندم! البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که علاقه ام کمتر از رشته فعلیم بود و انتخاب اولم چیز دیگه ای بود، وگرنه که واوییییلا!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 10:52  توسط گل آبی  | 

 

وقتی نقش/ تاثیر یک آدم  در یک سری مسایل بی ربط و با ربط معلوم میشه، دیگه توی هرچی از گذشته ها به ذهنت میرسه یا پیش میاد هم دنبال نقش اون آدم می گردی و این اصلا برای سلامت ذهن آدم خوب نیست. خدا رودچه دیدی؟ این طوری پیش بره شاید اصلا فردا وقوع جنگ جهانی دوم رو هم از توطیه های ایشون ببینی!

 

حافظ بی ربط امروز:      

چشمم آن دم که ز شوقت بنهد سر به لحد

تادم صبح قیامت، نگران خواهد بود.....

 

* خواهرجانم خسته نباشی و مبارکت باشه. من که نبودم، اما مطمینم یک دفاع بی نظیر داشتی.....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 7:0  توسط گل آبی  | 

 

خیلی حق به جانب میگه درسته ما امضا کردیم که تا پانزدهم آذر، اما خودمون هم می دونستیم که زودتر از پانزده دی نمیشه. همون موقع صدای زنگ اس ام اس میاد: ....ولی "قولش نه"...... به سختی لبم رو گاز می گیرم که جلوی این آقایان مدیر محترم و کار بلد بیشتر از این اعتراض نکنم و اونها خیلی راحت میگن: این پانزدهم حتما....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 20:54  توسط گل آبی  | 

 

 

بعضی وقتها  خیلی بیشتر از خود دروغ، چی فرض کردن آدم مهم میشه!  یعنی بیشتر از فکر کردن به 'چرا' این دروغ رو گفتن و چطور گفتن و 'هدف' از گفتن این دروغ، ذهن آدم درگیر این میشه واقعا چی در مورد من فکر سده که این دروغ رو گفتن؟! یعنی واقعا انتظار داشتن که من باورش کنم؟!....

اینطور وقتها به رو نیاوردن  دروغ و مچ طرف رو باز نکردن خیلی سخت میشه، خیییییلی ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 7:0  توسط گل آبی  | 

 

 

باز بی دلیل هوایی شده و از غروب، یکسره دارد می خواند این نوای عاشقی، پر احساس و بی جهت.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 23:9  توسط گل آبی  | 

 

روی پل عابر بالای اتوبان به چه بزرگی نوشته: " منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن، با عینک خوش بینی به اطراف نگاه کنیم"  بعد هم یک عینک گذاشته روی یک برگ خشک و زرد چنار و اون قسمتهایی که زیر شیشه عینکه سبز دیده میشه. آخه این که دیگه اسمش خوش بینی نیست! یعنی رسما واقعیت رو به دروغ چیز دیگه ای فرض کردن. یا به عبارتی به بهانه خوش بینی، فرض به خوب بودن و گول خوردن از این فرض دروغ! این که من برگ زرد خشکیده رو زیبا ببینم و بگم به کمال رسیده که با وزش باد، رقصان از درخت افتاده شاید دید زیبا و خوش بینی باشه، اما زرد رو سبز و تازه دیدن دیگه توهمه، دروغه جان من، دروغ!

والا من یکی خودم نزده می رقصم؛ دیگه به این نصایح احتیاج ندارم به خدا! دروغ رو مثل خورشید تو روز روشن باور میکنم، دیگه نگید که اون استثنائاتی که باور نمیکنم رو هم باور کنم دیگه؛ رحم کنید لطفا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 21:10  توسط گل آبی  | 

 

 

چقدر از این لغت "راستی آزمایی" خوشم میاد و چقدر سخته! آخه چطور میشه در مورد راست گویی آدمی که اعتمادت رو تماما فروریخته و از جزیی ترین تا بزرگترین حرفها کلی دروغ در اومده اظهار نظر کرد؟! صد رحمت به چوپان دروغگو و سادگی مردمان آن روستا در برابر این همه بی اعتمادی و من.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 9:23  توسط گل آبی  | 

 

 

یادم باشد که به هرگز به احساسات درونی ام بی توجهی نکنم، نشانه ها را نادیده نگیرم و بی حرمتی نکنم به آن چه در گذر زمان ملاک شناختم از آدمها شده است. 

مدتها بود که رفتار آدمها با "نان" برایم معیار تشخیص شده بود و حتی چند ماه پیش هم نوشته بودم. اما چرا فراموش کرده بودم؟! واضختر از این که آدمی که حرمت نان نگه ندارد، احترام نان و نمک نیز نگاه نخواهد داشت، چه برسد به آدمها و دوستیشان؟!...

از یاد نبرم که ایمان دارم :  وقتی با کسی هم سفره میشم نوع احترامش به نان برام میشه یک نوع ملاک تشخیص.   

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 22:34  توسط گل آبی  | 

 

امروز خر درون و خشم وجودم رو بی سر و صدا حا گذاشتم و دست کودک درونم رو گرفتم و رفتم مسابقه دوی استقامت شرکت! ار زمان تربیت بدنی یک ـ یعنی خرداد 76 ـ که درست و حسابی ندویده بودم به کنار؛ حتی جلسات تمرینی هفته قبل رو هم درگیر کار و ماموریت بودم و نرفتم. با کودک درونم دو طرف کیسه  کفش و لباس ورزشیم رو گرفتیم و با همکاران رفتیم توی سالن. حس خیلی خوبی بود: دست و هورا و تشویق و با خیال راحت جیغ کشیدن و بعد هم با تمام سرعت دویدن و خرمن مو به دست باد سپردن و از دور سوم به خدا التماس کردن برای کم نیاوردن و رسیدن به انتهای خط ! 
خلاصه که دو ساعت و نیم تمام با کودک درونمان، سفر کردیم به دوران راهنمایی و لذت تشویق های باشگاه گلاب کنار مدرسه و احساس جوانی کردن و .... روز خوبی بود. ممنون از باعث و بانیش!

 

 

شعر بی ربط امروز:  

یک نفس بــا مــا نشستی، خانه بوی گــل گرفـت

حـــانه ات آبـــاد، کایــن ویــــــرانه بــوی گل گرفت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 21:0  توسط گل آبی  | 

 

ـ ما یک زمانی، همکاری داشتیم که صبح به صبح، می رفت اتاق دختر کوچکش و چند دقیقه ای دخترش رو در خواب تماشا می کرد و بعد می اومد سر کار. می گفت دلم میخواد روزم رو با چهره دخترم شروع کنم به جای رو در رویی با همسایه خواب آلود بد اخلاق یا گربه های توی حیاط! همین طوری، بدون منظور البته!!

ـ آن قدر این تعمیرکار آب گرم کن از این گفت که خدا دوستتون داشته که قاطی شدن گاز و آب خروجی زیر دوش حمام حفه ات نکرده و چه کار ثوابی به درگاه خدا کردی که این همه نشتی لوله های گار تا حالا آتش سوزی نداده که واقعاً باورم شد یک کاری کردم!

ـ یکی از اون عطرهای قدیمی رو از ته کشو در آوردم و گذاشتم روی میز که هر روز استفاده کنم تا تموم بشه. میخوام با تمام شدنش دیگه هیچ حسی از یاد چهارده ساله اش نباشه. شمیم عطر همونه، بدون هیچ حسی از بوی خاطرات. باور نمی کنم: انگار واقعا دارم مسیر بهبودی رو طی میکنم؛ بعد از این همه سال .....

ـ بعد از چندین ماه، موفق میشم وارد کتاب صورتکها بشم. عکسهای جدید اصلا قابل مقایسه با شب مهاجرت خواهرجانم نیست: گذر سالها توی این دو سال گذشته کاملا مشخصه؛ حتی حالت چهره ام هم عوض شده. چه فایده اگر همه انکارش کنن....

ـ معرفت یعنی اون همکار خدماتی که هر صبح سه شنبه با یک اس.ام.اس جویای احوالت میشه. سه شنبه؛ چون آخرین حضورت توی شرکت جان سابق دوشنبه بوده و اولین روز جای خالی ات صبح سه شنبه....

ـ امان از این تنبلی و آن تکنولوژی! من قرار بود کلی مطلب بنویسم. اما اول این تنبلی نگذاشت، بعد هم که از دست تنبلی در رفت و حوصله نوشتن بود، این تکنولوژی سرمان را به خودش گرم کرد و آن سیستم تاچ با حرکات کندتر از ذهن و کلی اشتباهات نوشتاری، نگذاشت که چیزی بنویسم؛ وگرنه من بی تقصیرم به ججججان خودم!

ـ فرق هست جانم، فرق هست! والا، بلا، فرق هست بین عکسهایی که با دوربین انداخته میشه با دوربین گوشی موبایل! این مگا پیکسل الکی نیست به خدا! با کیفیت ترین عکس های بهترین گوشی ها با عکس های دوربین دیجیتال قابل رقابت نیست! قبول ندارید؟ کافیه عکس رو یک کم بیشتر بزرگ کنید تا کیفیت و تفاوتش مشخص بشه خب!

ـ اس ام اس اومده که : نیمه گم شده ات را پیدا کردیم! عدد فلان را به شماره فلان پیامک کنید. به هنرمندی این جماعت در پیدا کردن نیمه گمشده اصلاً کاری ندارم، موندم کیا باور میکنن که این طوری به نیمه گمشدشون میرسن؟!!

ـ اسفند ماه که از دست وایمکس محترم کلافه بودم و تمدید نکردم و دنبال شرکت مناسب میگشتم فرم چندتا شرکت معتبر رو پر کردم و وقتی همشون گفتند که ظرفبت خالی ندارن فعلا، سپنتا جانم رو پیدا کردم. حالا بعد از هشت ماه، زنگ زدن که ما خط آزاد داریم و میتونیم بهتون ای دی اس ال بدیم. یعنی من اگر به امیدشون مونده بودم، تا همین حالا اینترنت نداشتم احتمالاً؟!!

 

ثبت: 20 آبان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 23:41  توسط گل آبی  | 

 

دستم به نوشتن نمیره، نه این که خوانده نمیشه یا از ترس این که خوانده بشه. تقصیر این تکنولوژی مزخرف هم نیست که نوشتن باهاش سخته و غلطهاش خیلی زیاد! حتی از بی حوصلگی و وقت نداشتن هم نیست.دیگه میترسم بنویسم. می ترسم بنویسم و بعد بفهمم از هم اشتباه کردم. شناختم از آدمها و محیط رفته زیر سوال. اعتمادم رو به خودم و حس هام از دست دادم. فکر میکنم هر برداشت وذهر حرکتم ممکنه اشتباه باشه و مجبور باشم خیلی زود به خاطرش عذرخواهی کنم. از هرچیزی که به آدمها مربوط باشه میترسم و بهشون شک دارم. اما این خانه و نوشتنش رو دوست دارم.مگه میتونم ننویسم؟ اصلا اومدیم و موفق شدم ننویسم و دیکته نانوشته ام غلط نداشت، اما مگه میتونم فکر نکنم؟ چطور مطمین باشم که توی افکارم اشتباه نمیکنم؟......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 12:38  توسط گل آبی  | 

 

با رو شدن این همه دروغ و معلوم شدن نقل قولها و اتفاقاتی که دروغ بوده، شاید لازمه از خیلی ها عذرخواهی کنم بابت فکری که در موردشون داشتم و یادآور بشم که فقط حرفهایی رو باور کنند که از خودم شنیدند یا به چشم خودشون دیدند. بدتر از همه این که خیلی از نوشته های این خانه هم دیگه به شدت قبل نیستند یا برعکس خیلی حادترن. یکی از مهمترینهاش که همین سر صبحی یادم اومد، اون نوشته  مردان حسود بود؛ خصوصاً اونجا که به رابطه دو تا خانم حسادت می کردند. نمیگم بعضی حرکاتشون نشان از حسادت نداشت، خصوصاً اندک احترام بیشتری که برای یکی دو نفر از آقایون قائل بودم؛ اما مطمینم به اون حادی نیست که شنیدم و اون همه عصبانیت و لعنت هم براشون لازم نیست! از همینجا مراتب پیشمانیم از اون همه خشم رو اعلام میکنم، هرچند هنوز هم منکر اندکی حسادتشون نیستم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 7:8  توسط گل آبی  | 

 

صدها دوست و ده ها راه ارتباطی و اس.ام.اس و تلفن و وایبر و واتس اپ و فیس بوک و وبلاگ داشته باشی و در دهها گروه پر جمعیت اجتماعی هم که عضو باشی، وقتی که دلتنگ می شوی، هیچ کس نیست! دلتنگ که می شوی، باز باید به سبک دهه قبل زندگی ات، چشم بدوزی به صفحه رنگارنگ مانیتور و تنها با شنیدن موسیقی، غم و دلتنگی ات را از چشمها یا صدایت بیرون بریزی. همه آن نواهایی که دوست داری را بشنوی و با اشک همراهیشان کنی، یا بی توجه به دیوارهای نازک، از ته حنجره هم صدا شوی با موسیقی.....

امروز دلم عجیب هوای م.ه.س.ت.ی خوانی کرده بود، از چراغ خونه تا اسیر، برسی به: تو به میخونه نرو عزیز من، من برات باده میشم، جام میشم و یادت بیاید: قرارمان فصل انگور، شراب که شدم بیا، تو جام بیاور، من جان.....

جملاتی بی ربط، اما زیبا:

ـ گفتند که او عاشق گیسوی کمند است،

  موهای من از عصر همان روز بلند است....

ـ غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را،

   دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند....

(به قول خواهرجانمان: بهتر!  اصلا باید صاحب دل، تعمیر دلش رو به مزایده بذاره!)

ـ دوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟

     دوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم؟....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 21:6  توسط گل آبی  | 

 

 

پینوکیو! کجایی که آیینه ها بیمارگونه به وسعت تاریخ دروغ می گویند و به جای بزرگ شدن دماغ چوبی شان، گوشهای من به عمق سادگی ام، بلندتر می شود..... آاااخ پینوکیو، آیا فرشته مهربان نیز دروغی دیگر نیست به پاکی صداقتم؟!....

 

بی ربط نوشت: همیشه توان این را داشته باش، تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد، به راحتی دل بکنی، و به راحتی ببری......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 17:58  توسط گل آبی  | 

 

دستم به شستن ظرفهای جمع شده توی سینک ظرفشوییه و طبق معمول تکنولوژی کنار دستم تا حتی یک لحظه از دنیا بی خبر نمونم. هم دانشکده قدیمی سلام و احوالپرسی میکنه، دستکش رو در میارم جوابش رو میدم و حال همسر و اوضاع قلب مادرش رو میپرسم. اول فکر کردم که میخواد حال پدرچان رو بپرسه. بعد میگه میخواد یک دقیقه مزاحمم بشه ولی دوست نداره که اذیت بشم. میخواد  یک چیزی نشونم بده و باید قول بدم که ناراحت نشم. میگه نمیخواد اعصابم رو به هم بریزه، قلبم داره میاد توی دهانم از نگرانی. میگه فقط دوست دارم گذر زمان رو ببینی و باید قول بدم که فحشش نمیدم! یک شماره تلفن برام میفرسته و میگه توی وایبر اضافه اش کن و ببین میشناسیش یا نه. منظورش رو حدس میزنم. شماره رو که اضافه میگنم میفهمم حدسم درسته و براش با کلی علامت تعجب میزنم: "شعبون کامبیر شده؟!!" با تعجب میپرسه واقعا شناختمش و آفرین میگه. بهش میگم: "هرکسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش" میگم ذاتا و خانوادگی چنین آدمی بود و طبیعیه که برگرده به اصلش، فقط وای به اونهایی که این وسط نابودشون کرده. میگه خودش تا توی گروه دوستان هم دوره ای دانشکده معرفیش نکردن نشناخته و اعتراف میکنم که هشدارهاش در مورد اعصاب خرد نشدنم تقلبی بود برای شناختنش. وگرنه واقعا باید کلی فکر کنم تا قیافه همون روزهاش یادم بیاد، چه برسه به چهره جدیدش.  میگه باورت نمیشه چقدر تغییر کرده و اون آرمانها و ارزوهاش چقدر کشک بوده. میگم اگر غیر از این بود باید شک می کردیم. میگه میدونستم تو خالیه، اما خدا رو شکر که زنده بودم و دیدم! بعد دوباره شروع کرد که لطفا امشب نشین حرص بخور و چند روز طول کشیده تا راضی شدم بهت بگم و توی فکر نرو. بهش میگم واسه چی؟! برای این موجود مفلوک؟ مگه بیکارم بشینم و برای دو دهه پیش حرص بخورم. اونم برای موجودی که اونقدر بدبخته که توی خونه خدا حتی یادم نیفتاد که بگم خدایا اون رو هم بخشیدم؟.......

 توی فکر نمیرم، اما از آرمان ها گفتن برام جالبه، آرمانهایی که به آدم اجازه میده به راحتی با زندگی مردم بازی کنه، نه حتی به خاطر اعتقاداتش، که چرا تو آزمایشگاه یا یکی دیگه هم گروهی و قبول نکردی که برای کار فلان درس، همزمان با ایشون بری کتابخانه فلان وزارتخانه. آرمانهایی که اجازه میده به سادگی در مورد آدمها دروغ بگی و تهمت بزنی. دروغهایی که تمام یک سال و نیم دوره اول زندگی مشترکم رو تحت تاثیر قرار داده بود و شده بود نقطه صعف که در هیچ موردی نتونم حرف بزنم، چون شش ماه بعد از پایان دانشگاه، به خاطرشون سر از کمی.ته انض.باطی دانشگاه در آورده بودم. آرمانهایی که به آدم اجازه میده اگر دختری بهت محل نگذاشت همه جوره تهدیدش کنی. آرمانهایی که به شیشه تابلوی آزاد دانشگاه شکستن و کتک زدن دانشجوها توی اعتراضاتشون ختم نمیشه و به تک تک لحظات زندگی آدمها سرک می کشه، آرمانهایی که خیلی راحت به اندک موقعیت یا مالی فروخته میشن......

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 22:48  توسط گل آبی  | 

 

بــسیــــار فتاده بود، انــــدر غم عــــشق

اما نه چنین زار، که ایــــن بار افتـــاد

 

به نظر میاد کاملا مشخصه که این روزها روی کدام آلبوم گیر کرده ام و تمام اوقات داخل جانشین پراید جانم با چه پر می شود؛ انصافا که زیباست.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 21:59  توسط گل آبی  | 

 

امروز غروب به این نتیجه رسیدم که چقدر خوب که کسی نیست که بخواد برام انگشتر/ طلا بخره، از بسسسس که همه مدلها بی ریخت و به درد نخور هستن!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 20:10  توسط گل آبی  | 

 

گویند مرا که بند بر پاش زنید  

دیوانه دل است، پای در بند چه سود؟!...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 16:44  توسط گل آبی  | 

 

پشت در آنژیو نشستم و به طرز وحشتناکی دلشوره دارم. میدونم که چیز مهمی نیست، اما خب، بالاخره بیهوشی داره و نکرانی های خاص خودش. بازهم دست دعایم به درگاهش بالاست و چشم امیدم به لطف و کرمش.      

به امید سلامتی همه بیماران و آرام و قرار همه مضطربان.

 

بعدانوشت: انژیو و انتظار و بالون و استند و انتظار و شب مانی در سی سی یو. ظاهرا همه چیز خوبه. انشاله که واقعا خوب باشه و خوب هم بمونه. ممنون از دعاهای خیرتون.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 8:54  توسط گل آبی  | 

 

خیلی دلم میخواد فرصتی باشه و نگرانی هیچ آزاری هم نباشه، بعد برم بایستم رو به روش؛ صاف توی چشمهاش نگاه کنم و بهش بگم: چرا ایم همه دروغ به من گفتی؟ اصلاً چطور تونستی؟ با منی که از آب و آینه زلالتر بودم برای تو....

بهش بگم: چطور تونستی این همه محبت کنی و از پشت تمام دنیا رو بر علیه من متحد کنی، بعد به من بگی که سینه سپر کردی تا از من در برابر تمام دنیا دفاع کنی؟

چرا؟ فقط به من بگو چرا این همه دروغ گفتی؟ چرا؟......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 8:21  توسط گل آبی  | 

 

احساس میکنم در شناختم از آدمها، یک خنگ بالفطره هستم و کاملا احمقانه رفتار کردم. اعتماد بیش از حد، چشم پوشیدن روی همه بدیها و نادیده گرفتن همه نشانه ها. حالا هم که انگار وسط گردابی افتاده ام با دست خودم. با این شواهد، از همه بدتر؛ شک کردنم بر تمام شناخت ها و آدمهاست و بدتر از آن، زیر سوال رفتن احساسی که از آدمها دارم و همیشه راهنمایم بوده در شناخت و ارتباط با آدمها. راحت بگویم: در آستانه چهل سالگی و با این همه ادعای حس قلبی و تجربه و آدم شناسی، ساده تر از آن چه بتوان گفت و نوشت؛ گول خورده ام. به همین سادگی.....

 

 

غلط نامه!!: به قول دوستی، غلط کردم رو درست کردن برای همین وقتها! اعتراف میکنم علط کردم، کلی از پستهام به طور اشتباهی از ایشون تعریف شده و گول خوردم. از همین جا اعلام می کنم برخی از پستهای وبلاگ علطه! نمیخوام مثل 1984 سوابق رو پاک یا عوض کنم.  فقط میگم بعضیهاش غلطه و غلط کردم!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 7:46  توسط گل آبی  | 

 

طبق معمول دیوار این خانه دوست داشتنی از همه چیز کوتاهتر است و اولین کار کوچ. البته این بار به باغ دوست داشتنی ام! هرچند که پیدا کردن من کار سختی نیست، اما دلم یک تغییر می خواست، به امید آن که اویی که تمام این مدت درباره اش اشتباه کرده بودم، دیگر نخواندم، حتی اگر خطرش هنوز نزدیک باشد؛ این همه نزدیک...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 1:20  توسط گل آبی  | 

 

مرگ نمی نامد و آگاه نمی کند.....

وقتی می آید، در تمام جان ریشه می کند و پیر و جوان و ورزشکار نام آشنا و بازیگر گمنام هم نمی شناسد. بعد از نزدیک به دو سال درد و رنج و درمان، گلزن سر طلایی آبی پوش هم پرواز کرد. متناسب با مناسبتها و اتفاقات نمی نویسم و  اهل فوتبال هم نیستم، اما آبی ها برایم متفاوت بودند؛ شاید هم تاثیر همه اطرافیان آبی دوست. رفتنش با همه مشاهیر دیگر برایم متفاوت بود: یک هفته تمام در بیمارستان دیده بودمشان و با مهربانی همسر نازنینش همراه شده بودم. کاش خدا به اندازه کافی صبرشان عطا کند. روحش شاد.....

 

(ادامه مطلب رمزدار نیست)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 1:49  توسط گل آبی  | 

 

ـ بالاخره بر دو دلی غلبه کردم و با دوست عزیزی رفتیم دیدن احتمالا اولین تئاتر کاملا جدی و جرفه ای عمرم.(باغ دلگشا که رفتم پر از موسیقی و حرکت بود و به نظرم خیلی خشک و جدی نیامد) : مردی برای تمام فصول به کارگردانی بهمن فرمان آرا و بازیگری رضا کیانیان. دو ساعت تمام مرتب و منظم یک جا نشستن برام راحت نبود، اما حذابیتش بیشتر از اونی بود که انتظار داشتم، خصوصاً هدیه گرفتن کتاب این نمایشنامه از دوست عزیز همراهم. و البته بهتر از همه؛ دیدن اسم فرزند مدیر محل کار سابقتر از سابق در جمع همکاران. از خودم تشکر کنم بابت رفتنم!

ـ قرار بود قبل از نمایش به بهانه خریدن کتاب برای تولد یک دوست، یک سری به کتابفروشیهای انقلاب بزنم. چقدر مزه داد وقتی دیروز پیامی از دوستان رسید و دعوت آقای مسجد جامعی اعلام شد برای "پنج شنبه به کتابفروشی ها می رویم به بهانه بزرگداشت هفته کتاب" و رفتن همان و شلوغی زیاد شب جمعه میدان انقلاب همان. و البته که من کتابی رو که میخواستم پیدا نکردم!

ـ مدتها بود......(ادامه مظلب بدون رمز)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 23:49  توسط گل آبی  | 

 

نمیشه کلا آدم ها حرف نزنند و نشنوند؟ نمیشه مورد اعتماد نبود؟ چرا نمیتونم دروغ بگم؟  

درسته که مقداری باهوشم، اما این سادگی بیش از حد بدجوری کار دستم میده، خدایا نمیخوام، میخوام یک آدم کاملا معمولی باشم؛ میشه لطفا بسه؟

 

اونقدرشنیدم تا مجبور شدم بنوبسم و اعتراف کنم:         

میدونی،حالم این روزا، بدتر از همه است          

آخه هرکی رسید دل ساده من رو شکست و گذشت......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 19:25  توسط گل آبی  | 

 

 

الهی، چو آتش فراق داشتی، به آتش دوزخ چه کار داشتی؟....

 

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 21:19  توسط گل آبی  | 

 

ازما، من و تو، فقط صدا می ماند      

یا خاطره ای ز ما به جا می ماند........  

 

دلشوره دارم امشب؛......

 

* شاید بی ربط نیست به آوای غمگین ترانه های اویی که دیگر نیست و نوای حزینش از همه جا پخش می شود، روحش شاد که بیماریش مانند عزیز ما بود و هزاران بار خدا را شکر به سلامت برخاستن عزیزمان از بیماری.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 20:21  توسط گل آبی  | 

 

آن قدر سرم گرم و دل مشغول است، که حتی یادم نبود امروز بیست و چهارم آبان است، گذر چهارده سال از زیباترین شب عمر. راستی چهارده یا پانزده؟! اعداد دروغ نمی گویند آیا........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 22:18  توسط گل آبی  |