او می دانست خدا دیر نمی کند، در آخرین لحظه می رسد. من هم این را فهمیده ام....
 

چه خوب است " دفترچه ممنوعه"" داشتن . چه خوبتر حسی/ چیزی برای نوشتن در دفترچه داشتن، ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8:13  توسط گل آبی  | 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 7:45  توسط گل آبی  | 

 

در متون و مثلهای ادبیات پارسی، به نظر من داستان "شیخ صنعان" از همه مهیب تره. البته نمیدونم باید گفت مهیب؟ نگران کننده؟ ملموس؟ یا ..... انگار همیشه یک ترس و نگرانی توی ذهن آدم همراهشه، که نکنه فردا من هم مثل شیخ صنعان، بعد از یک عمر خودداری (حالا نه حتی زهد و عبادت، همون سعی در گناه نکردن) به لحظه ای غفلت، عنان اختیار از کف بدم و حاصل یک عمر سختی رعایت کردن و خطا نکردن رو به باد بدم. اصلاً هم منظورم بهشت و جهنم نیست که اعتقادم به این دو فضا، چیز دیگری است. بحث این که یک عمر چیزی رو باور داشته باشی و سعی کنی رعایتش کنی، بعد حتی باورت هم زیر سوال نره که این شک مقدسه، نه! این که به یک غفلت دل و دین یا اعتبار چند ساله رو از دست بدی. ادعای زهد و تقوا ندارم، فقط سعی کردم تا حد ممکن خوب باشم و کمتر بدی کنم و احکام رو رعایت کنم، و با داستان شیخ صنعان، همیشه ته ذهنم هست که مبادا روزی از سر بی دقتی، همون یک ذره رو هم به باد بدم. حالا ترسم از هفته پیش بیشتر هم شده؛ نه به خاطر تشویق هنرنمایی جوانان تور، از وقتی که موقع خواب توی اتوبوس تور دستم به روسریم رفت و یک لحظه حس کردم به جای روسری، موهام رو لمس کرد: خداوندا دل و دینم نگهدار.....

* فکر میکنم اصلاً نتونستم منظورم رو برسونم. جای بحث بیشتره و توضیح لازم داره انگار. اما در نهایت خلاصه اش اینه که میترسم!

 

شعر بعداً نوشت مرتبط به موضوع و بی ربط به حال من:        

 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست         

  گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست.......

 

 ثبت: بعد از ظهر جمعه یازدهم اردیبهشت 94

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:21  توسط گل آبی  | 

 

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:41  توسط گل آبی  | 

 

 خانم زیبارو میگه خیلی خوبه که مدیر مهربونی هستی و حتی اونهایی که مستقیم باهات کار نمیکنن این همه از اخلاق خوب و آرامشت خوشحالن. با تعجب میگم من؟! مدیر؟!! خوش اخلاق؟!!! توی شش ماه گذشته، بارها از این حرفها شنیدم: خوش اخلاقی، عصبانی نشدن، آرامش، بلند نشدن صدا و .... و هر بار وقتی با تعجب از اخلاقهای بد و عصبانیت هایم گفته ام، با تعجب شنونده رو به رو شده ام: امکان ندارد! مگر می توانی؟! چطور ممکن است عصبانی باشی؟! اصلاً مگر می توانی فریاد بزنی؟!.... نمی دانم محیط آرامتر و قانون مندتر از عصبانیتم کم کرده است یا تلاشم در اندکی بهتر شدن. اما مطمئناً توان خشمناک بودن را داشته ام و هنوز دارم: می توان از همه کسانی که تهدید شده اند به از پنجره پرت شدن یا شنبه های دور از جانه سگی ام را دیده اند یا آنها که روز مصاحبه تا نزدیک کتک خوردن از من رفته اند به خاطر خشم از تحمیلی بودنشان؛ پرسید: کار سختی نیست!!

 

در آستانه سفر به کویر: لحظه های دوری ات را با ساعت شنی شمرده ام. تا حالا یک صحرا گذشته است.....

(دو هفته پیش نوشتمش. نمیدونم چرا فراموش کرده بودم از ثبت موقت خارجش کنم)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:54  توسط گل آبی  | 

 

شیشه عطر محبوبم، دیروز بعد از مراسم عقدی که دعوت بودم، توی کیفم شکست و همه جا رو بوی عطر دوست داشتنیم برداشته. البته من اصلاً به خاطر از دست رفتن شیشه عطر ناراحت نیستم، حیف از اون همه لواشک که توی کیفم بود و دیگه نمیشه مصرفشون کرد!

 

* حتی بهترین عطرها هم زیادی شان، دل آدم را می زند. عطری که این همه دوستش داشتم،.... می شود گفت الان حالم را به هم می زند از پس هر لحظه، تنفسش می کنم....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 9:22  توسط گل آبی  | 

 

عادت کرده ام که ساعتهام ده دقیقه جلوتر باشه. این طوری همیشه عجول بودن و فوبیای تاخیر داشتن باعث اذیتم نمیشه.اما انگار این زودتر رسیدن همیشه هم خوب نیست! مثلا وقتی چشم به ساعت جلوی داشبورد میندازم و با خیال راحت که طرح زوح و فرد تمام شده خروجی صیاد رو می پیچم و بعد که با تعجب به ردیف ماشینهای زوج توقف کرده توی اتوبان همت نگاه می کنم و تازه می فهمم هنوز چند دقیقه ای به پایان طرح مونده،..... از اون وقتهاست که خوب نیست!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:7  توسط گل آبی  | 

 

تقویمم را گم کرده ام انگار.  این عصر، غروب جمعه نیست مگر؟.....

 

 

* برای یک پنج شنبه تعطیل و رسیدگی به خانه و خودم کلی برنامه داشتم، امان از این حال خراب.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:44  توسط گل آبی  | 

 

فکر می کردم که قوی شده ام. فکر می کردم تحملم زیاد شده و  مقاومتم رفته بالا و تاب نگرانی و ناخوشی را دارم. اما سخت در اشتباهم. حتی از قبل هم متلاطم تر و شوریده تر می شوم به ناخوشی. شاید این اندک آسایش و خوشی های پی در پی اخیر بی تاثیر نبوده است در تحلیل بردن استقامتم، به جای بالابردنش؛ که حالا کوچکترین نگرانی این طور بی قرارم می کند. اردیبهشت است دیگر! برای سومین اردیبهشت هم که شده دیگر باید بدانم که دستهایم باید رو به آسمان باشد به دعا و چشمم به لطف حضرتش......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:4  توسط گل آبی  | 

 

امروز،فرصت بوییدن یک گل را از دست دادم.....

 

آنقدر آن آهنگ در سرم چرخید که دیر کردم و فرصتی برای ایستادن و بوییدن آن گل زیبا را نداشتم. آیا عمر آن گل زیبا تا فرصت بعدی،پایدار خواهد بود؟....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 7:58  توسط گل آبی  | 

 

 

توفقط به من بگو، پل نشکسته کجاست؟....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 6:41  توسط گل آبی  | 

 

بالاخره بعد از ده سال که ما هی خواستیم و نشد، بالاخره '' کویر''  پذیرفت و اجازه حضور داد. از آن دفعه که با همسرجان تور ثبت نام کردیم  و روز قبلش کنسل شد از بارندگی نابهنگام تا با دوست گرامی که از اتوبوس تور پیاده مان کردند از سر ناهماهنگی و دیدار کویر میسر نشد که نشد! این بار هم هر لحطه نگران بودم با یک اتفاق غیرمنتظره نشود، که عاقبت شد و پا بر رمل ها گذاشتم و باد تمام سر و رویم را پر از شن کرد! هرچند کوتاه، تجربه جالبی بود و امیدوارم کرد که عاقبت شب مانی در کویر میسر شود....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:0  توسط گل آبی  | 

 

هسته های تمبرهندی توی دبه کاملاً مشخصه، بعد آقای فروشنده اصرار داره که الا و بلا این رب انار خالصه ؛  بعد میگن نگو م.م.ل.ک.ت.ه داریم؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:14  توسط گل آبی  | 

 

سومین اردیبهشت ماه بی بهشت و سومین شب آرزوها که تنها دعایم سلامتی خودم و عزیزانم است و بس!    

خدایا توکل بر تو و امید لطفت و دعای سلامتی و شادمانی همه در این شب آرزو.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:48  توسط گل آبی  | 

 

یعنی من الان سرم رو به کدوم  دیوار بزنم که هر دو تا خواهرجانهایمان اینجا را می خوانند و دیگر اینجا هم نمیتوانم با خیال راحت '' غر '' بزنم؟!!  

البته در مجموع خوش آمدند و قدمهایشان روی چشم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:39  توسط گل آبی  | 

 

بعداز سالها با پراید جان و جانشینش سرکار رفتن، اولین پیاده روی صبحگاهی براب رسیدن به سرویس و گذر از وسط چمنهای سبز پارک، حس جالبی داشت. پیاده رفتن از کوچه ها و مسیری که زمان حال خوبمون، دقایق و ساعتها پباده گز کردنمون رو به خودشون دیده بودنو، از پس تغییرات سالها. همه اون چه توی همین کوچه ها جا ماندند و ازشون گذشتم. حالا هم چه اهمیت دارد، بعد از گذشت این سالها و بی تفاوتی قلبم....      

* آیا واقعا میتونم بگم بی تفاوت شده ام؟! همین فردا آیا یک یاد یا نشانه ای بی ربط و با ربط، حالم را دگرگون نخواهد کرد؟...

 

 بعدا نوشت: همینطور که داشتم می نوشتم و خوشحال بودم از طراوت صبحگاهی آبیاری پارک، برگشتم و دیدم همه جایم گل پاشیده و به جز نامرتبی و کثیفی اولین روز، یک شستشوی کامل روی دستم مانده است!!

- به  سبک سالهای مدرسه، به جای نهار دو تا  ساندویچ انداختم توی کیفم و....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 6:58  توسط گل آبی  | 

 

ازاین همه ادعا متنفرم! این همه احساس دانایی و توانایی که لااقل من می دانم که نیست!  حیف که قرار بر مدارا و سکوت است تا عبور از این گذار، وگرنه کافی بود اندکی از آن همه اشتباه و دروغ را به یاد آورم، در برابر این همه ادعا. راست می گفتند طبل هرچه تو خالی تر، پر صدا تر.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:41  توسط گل آبی  | 

 

ازبی انصافی آدم ها غمگینم، از این همه ادعا بیشتر. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:57  توسط گل آبی  | 

 

اوایل خیلی سخت نبود. به خاطر کم شدن مشکلات و آزاد شدن ذهنمه یا تاثیر فصل بهار؛ نمیدونم. مسیر جدیدتر ترافیک زیادی داره و به ناچار باید از مسیر سر سبز انتهای بزرگراه برم؛ یعنی همون مسیری که مدتها با هم میرفتیم سر کار. رفتن از اونجا، تمام حسهای خوب اون سالها رو برام زنده کرده. زیبایی مسیر هم انگار که بی تاثیر نیست، کاش همه یادهای خوب و بد، دوباره برن انتهای ذهن و این همه برام پر رنگ نباشن. خوب نیست اول صبحی سرکار آدم با کلی یاد عاشقی برسه.....

 

* انشاله سرپیس سوار شدن از ابتدای ماه آینده، این یاد را هم کمرنگ کند! آن هم برای من که تمام راهنمایی و دبیرستان ''سرویسی'' بودم و حالا بعد از تعویص کار قبلی،  دقیقا ده سال است که نبوده ام و هیجان دارم برایش!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 6:28  توسط گل آبی  | 

 

هیچ چیزبه اندازه  یک ساعت هم صحبتی با یک همکار قدیمی ، نمیتونه حال آدم رو خوب کنه؛ خصوصا وقتی تا لحظه آخر مردد باشی بین رفتن و نرفتن.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:12  توسط گل آبی  | 

 

میگه احساس میکنم نغمه غم انگیز تنهاییت به زودی تموم میشه!سوال و جواب و درخواست شواهد هم فایده ای نداره، چون صرفا ''حس'' میکنه. حالا این که نغمه '' غم انگیز '' تنهایی نیست به کنار، این که چطور با قلبی که به روی همه بسته شده و ''هیچ'' آدمی که در این مورد بهش فکر کنم وجود نداشته تا حالا، این پیش بینی درسته رو نمیدونم! به نظرم بیشتر به حال خوب این روزهای خودش ربط داره و دریایی از احساس که داره غرقش میکنه. کاش بیشتر از من، حواسش به خودش باشه که غرق نشه......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:1  توسط گل آبی  | 

 

 

از مزایای تکنولوژی اینه که ارتباطات آدم زیاد میشه. آدمهایی که سال به سال نمیبینیشون "لایک" ت میکنند یا به هر بهانه ای احوالت رو میپرسن. به گروههای جدید اضافه میشی و کلی آدم جدید پیدا میشن که فقط از عکس یک سانت در یک سانت پروفایل و مطالبی که گاه و بیگاه میفرستن میشناسیشون. قصد میکنی بیشتر خودی نشون بدی و فعالتر باشی و بیشتر بشناسندت. اما برای آدمی مثل من، این همه ارتباط خیلی زود کلافه کننده میشه و دلم آرامش و خلوت خودم رو میخواد. عضویت هیچ گروه جدیدی رو نمیپذیرم، نصف گروههایی که دارم رو حذف میکنم، تکنولوژی رو کلا میذارم روی سایلنت و بعد هم دنبال راههایی هستم که هرچه بیشتر و بیشتر این ارتباط رو کم کنم. چرا فکر کردم که این همه شلوغی خوبه؟

* بدترینش وقتیه که حالت خوب نیست یا دلت گرفته و اون وقت هیچ فرقی نیست بین هزارها نفر رو روی تکنولوژی داشتن یا تنهای تنها بودن.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:53  توسط گل آبی  | 

 

غروب جمعه خر است! خصوصاً وقتی هزار جا برای رفتن داشته باشی و به همه چشم ببندی که منتظر صاحب خانه قبلی و نصابش باشی برای درست کردن کمد و نیان! بعد تازه بعد قرنی دستت به "شب، سکوت، کویر"  هم رسیده باشه. از بد روزگار هم نصب برنامه ها روی گوشیت، چند تا عکس رو از اعماق سالها بیاره بیرون و اونی بیاد جلوی چشمت و به یادت که نباید. اون وقته که پای گاز ایستادن و کلی آشپزی کردن هم حالت رو خوب نمیکنه و چاره ای نیست جز این که گناه رو بندازی گردن غروب جمعه تنهایی.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:0  توسط گل آبی  | 

 

یکی از بزرگترین مزایای مجردی اینه که آدم در لحظه میتونه تصمیم بگیره: کجا بره، چی کار بکنه یا چی بخره. این میشه که وقتی تصمیم میگیره فلان چیز رو بخره یا حتی تصمیم نداره، اما خیلی اتفاقی گذارش می افته و مورد مناسبی می بینه، با کمی سبک و سنگین کردن تصمیم میگیره و تهیه اش میکنه. بعد مجبور نیست کلی توضیح بده که برای چی این وسیله لازمه و بعد این که چرا این مدل و جنس خاص رو انتخاب کرده و بعد هم بیفته به گشتن توی مراکز خرید محتلف تا بالاخره یک موردی مورد پسند قرار بگیره و هزار ساعت  با فروشنده چونه زده بشه تا بالاخره خرید بشه. و این برای من که اندکی عجولم و شدیداً از خیابان گردی برای خرید متنفرم و اصلاً هم حوصله گشتن ندارم عالیه. تازه اینش به کنار، بعدش هم تبعاتی نداره که اگر اون یکی رو گرفته بودی بهتر بود یا من چقدر خوبم که اینا رو برات خریدم

پ.ن: من خودم متوجه این مورد نبودم. یک بار سر خرید خاصی، دوستی بهم گفت خوش به حالت که این قدر راحت خرید می کنی و من تازه فهمیدم چه نعمتی دارم

 

* امروز یک موی سفید دیگر هم کشف کردم! فکر می کنم حالا 6 تا شدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط گل آبی  | 

 

یک سال پیش توی همین روزها بود. بعد از امضا کردن اون مرخصی و کلی شماتت بعدش که چرا برای چنین کاری مرخصی دادم، صبح سه شنبه پیامکی دریافت کردم که از خوبی هوای دماوند گفته بود. بعد از تبادل یکی دو پیامک هم رسیدیم به این که گفته بود باید از من یک کوهنورد دربیاره، یا چیزی توی همین مایه ها. آرزوهای خوبش برام ثابت شده بود، اما حتی تصورش رو هم نمیکردم با اون ساییدگی مهره ها و نیمچه دیسک کمر و قوای جسمانی نسبتاً ضعیف، حتی بتونم بیشتر از بردن اسم کوه، کاری انجام بدم. 

حالا یک سال از اون روزها گذشته و با تشویق همون آدم که "تو میتونی"، الان مهمترین اولویت من برنامه گروه کوهنوردیه و تمام کارهای طول هفته ام رو طوری تنظیم میکنم که خللی به برنامه کوهم وارد نشه. دوستان گروه کوه برام مهمترین  آدمهایی هستند که این روزها باهاشون ارتباط دارم و هرچند کند و با خستگی و تا نیمه راه، تا حالا 12 برنامه کوههای تهران رو رفتم. فکر میکنم صرف یک تشکر کردن نتونه احساس قلبی من رو از این اتفاق یا "تغییر" خوشایند توی زندگیم بیان کنه. فقط میتونم بهترینها رو برای باعث و بانیش آرزو کنم. همین!

پ.ن: به نظرم دیگه از دیدن "ایشان" توی کوه هراسی ندارم؛ یعنی فکر میکنم که ندارم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:37  توسط گل آبی  | 

  

 


چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون

 

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:23  توسط گل آبی  | 

 

دقیقاً 195 ثانیه پشت چراغ قرمز خط عابر پیاده می ایستم و نگاه متعجب و بعضاً با غر و لند آدمهایی که از کنارم میگذرند رو به جان می خرم. بعد زمان چراغ سبز فقط 16 ثانیه است که اون هم با رد شدن اتوبوس بی آر تی از چراغ قرمز و دو سه تا موتوری که می پیچن وسط تلف میشه و نمیشه رد شد. تازه میفهمم چرا توی تمام اون 195 ثانیه، هیچ کسی کنار من پشت خط عابر نایستاد. باز میگن نگو م.م.ل.ک.ت.ه داریم؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:54  توسط گل آبی  | 

 

ازکی تو این همه بی صبر و عجول شدی آخه؟ تازه این همه هم بی احتیاط؟! کی تو بدون کنترل صحت و سفم، حرف / گزارش منتقل می کردی آخه؟! حتی وقتی منبعت معتبر بود! از کی تو آدمی رو قبول داری و چشم بسته حرفش رو می پذیری که استباهات و سوی نیتش برات از روز روشنتره؟! چطور شد که به طناب آدمی تکیه کردی که از روز اول، اولین تشخیصت در موردش اشتباهات فاحش و طنابهای پوسیده اش بوده؟ مگه همین یکشنبه، جلوی چشم خودت و جمع، واضحتر از همیشه ندیدی که باز این همه عجولانه دویدی؟!    

عزیزم،دلبندم، لطفا یک کم دقت کن و محتاط باش، مثل قدیمهات. لطفا یک کم، فقط یک کم صبورتر باش! نمیخواد مثل قدیمهای خودت! همین که یک کم از عجول بودن این ذوزهات کم کنی کافیه به جان خودم. آفرین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:47  توسط گل آبی  | 

 

صبح که سرخالم و پر انرژی، فکر میکنم تا شب کلی کار میکنم و دنیای کوچکم رو تغییر میدم، غرپب که میسه از خستگی نمیفهمم جی می خورم و کی سرم می افته روی شانه در حال چرت! فردا صبحش منم و یک عالمه کار انجام نشده و یک دنیا امید که امروز پر کارتر از دیروزم و به دنیای خودم میرسم!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:4  توسط گل آبی  | 

 

راست میگن که زمان داروی هر دردیه. عمیق ترین زخمها  به مرور زمان التیام پیدا میکنن و خونشون بند میاد و سخت ترین دردها، تسکین پیدا میکنن......

یاد اون جمله معروف اون سریال قدیمی به خیر: '' مرهمی بود زمان به سال صفر.....''

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:44  توسط گل آبی  |