او می دانست خدا دیر نمی کند، در آخرین لحظه می رسد. من هم این را فهمیده ام....
 

با همه بی اعصابی ها و مشکلات، وقتهایی هست که آدم دلش میخواد با یک لبخند بنویسه؛ '' دل خوشی ها کم نیست ....''  حتی اگر به اندازه شیطنت تصور تیم والیبال لبخند به لبش بیاد و از دعوت شدن به جشن عروسی همکار دورش با اون ایمیل زیبا خوشحال شده باشه..... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 14:23  توسط گل آبی  | 

 

احساس ضعف و ناتوانی خیلی بده،  این که بفهمی چقدر ضعیف هستی اصلا خوب نیست؛ اما وقتی همیشه پیش خودت فکر می کردی یک آدم قوی و توانمد هستی - و تجرببات قبلیت هم موید این قدرت بود- و حالا داری می بینی که اصلا هم این طوری نیست و خیلی خیلی ضعیف هستی، دیگه واقعا بدتره....   

درسته که عاقبتش خیره و انجامش از برنامه هایی که چند ساله قراره اجرا کنم، اما فشار روانی اشتباه و دروغ و مشکلات مالی پیامدش خیلی برام سنگینه و کاملا بی خواب و بی اعصابم کرده و شدیدا احساس ناتوانی می کنم، فکر میکنم که چقدر ضعیفم و فقط خدا بهم لطف کنه که کاملا روان پریش نشم تا پایان این چهل و پنج روز نفس گیر پیش رو؛ توکل بر ذات بر همتای خودش....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 7:19  توسط گل آبی  | 

 

قدیمی ها یک ضرب المثل داشتند که می گفت: '' با خر حرف زدن مشکله '' راست میگفتن به خدا. باید با آب طلا نوشت زد به دیوار.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 19:7  توسط گل آبی  | 

 

می نویسم تا ذهنم آزاد بشه.....

خدای من، قرار بود توی این راه به تو توکل کنم. نگذار باز هم جواب صداقت و خوش قلبی ام رو با شمست بگیرم. لطفا کمک کن و تنهام نذار. بی ربط نیست که بلافاصله بعد از این حال خراب، برام داستان اون کوهنورد میاد که اعتماد نکرد و طناب رو نبرید و در یک متری زمین یخ زد؟ آیا واقعاً " تنور دلم که گرم باشد، نان مهربانی ام را می خورم؟ " آیا واقعا " هرچه دلم گرم تر، مهربانی ام بیشتر و روزگارم آبادتر؟" یا مثل همه بارهای دیگر، نتیجه خوش نیتی ام را با عمق شکستگی سرم از شدت ضربه وارده اندازه خواهم گرفت؟!

خدایا تنها پشت و پناهم تویی در این روزگار نامردی و نامردمی، تنهام نذار لطفاً .... مشکلم رو تمام و کمال به تو می سپارم و تا تو رو دارم ، دیگه بهش فکر نمی کنم.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 11:44  توسط گل آبی  | 

 

میدان ونک، یکی از اون کتابفروشیها داره که آدم وقتی میره دلش نمیاد بیرون بیاد. میشه ساعتها لابه لای قفسه کتابهاش قدم زد و لذت برد. از وقتی اونجا رو پیدا کردم، هربار پیاده گذارم به ونک بیفته، حتما  میرم و خرید میکنم. پذیرش که میشم، میگه اقلا دو ساعت طول میکشه تا نوبتم بشه. با خیال راحت، پیاده راه می افتم و تا بالا میام و مغازه ها رو یکی یکی رد میکنم. چشمم به پله های پایین و حراج لباس فروشی می مونه، و بازهم جلوتر میرم. اما اثری از کتابفروشی نیست! با تردید برمیگردم و دوباره به پله ها خیره میشم. با تعجب میپرسم: کتابفروشی اینجا بود که شده لباس فروشی؟ پیراشکی فروش دکه با تاسف سر تکون میده و میگه آره و تمام راه برگشت تا توانیر رو فکر میکنم که چه خیال خامی داشتم برای پیدا کردن اون چند تا کتاب نایاب از این گنج طبقه پایین میدان ونک....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 13:8  توسط گل آبی  | 

 

مستقیم ترین تاثیر نگرانی و ذهن مشغول، کم خواب شدنمه. دقیقا بر عکس افسردگی و ناراحتی. حالا هم تا پایان این فرآیند یکی دو ماهه، به نظرم هر شب همین بساطه؛ این پست نصفه شبی هم شاهدش!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 3:59  توسط گل آبی  | 

 

خوشحالم. یعنی باید خیلی خوشحال باشم؛  اما انگار یک حس ناخوشایندی مانع درک این خوشی میشه. به نظرم نگرانیها و مشکلات و روزهای شلوغ و پر زحمتی که تا رسیدن به نتیجه این خوشحالی پیش رو دارم، این خوشی رو برام غیر قابل باور کرده و لذتش رو فراموش.....

 خدایا از کمکهات ممنونم و برای همه مشکلات و دلنگرانی های پیش رو، فقط به تو توکل می کنم؛ مثل همیشه، پشت و پناهمون باش.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 21:54  توسط گل آبی  | 

 

امروز از مکالمه تلفنی وسط جلسه یکی از آدم های مهم، یک عبارت/ اصطلاح   شنیدم که برام جدید و در عین حال جالب بود:  '' حواست باشه، بافلانی اگر دست دادی؛ بعدش انگشتهات رو بشمار '' ......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 21:29  توسط گل آبی  | 

 

عجب نعمتیه که به روشنای  روز میزنیم از شهر بیرون و تا غروب توی این شهر بی سامان بی قانون نیستیم! خدا نکنه که آدم یک وسط روز و ساعت اداری، داخل شهر کاری داشته باشه. اعصاب و روان نمیمونه برای آدم؛ از رانندگی های عجیب و غریب بگیر تا مراکز اداری و تجاری و ...  همون بهتر که این طرفها نباشیم اصلا!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 11:50  توسط گل آبی  | 

 

همین الان و بی مقدمه:         

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت      

می خواری و مستی، ره و رسم دگری داشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 16:42  توسط گل آبی  | 

 

دارم یکی از عجیب ترین تصمیم های زندگیم رو میگیرم. میخوام برم/ برگردم به اونجایی که اوایل دوستش داشتم و بهش عادت داستم، ولی امکانش نبود. بعد دوستش داشتم ولی ازش فراری و گریزان بودم. بعد هم یک مدت شد مثل واکسن برام. حالا همه شرایط بیرونی و قضا و قدر، دارن کاری میکنن که با میل و رغبت؛ برم همونجا که خوب میشناسم و  می پسندم و هنوز اندکی دوستش دارم و البته دست به دعا دارم که روزی، جایی، با کسی که نباید، رو به رو نشم و 'ایشون' رو نبینم. توکل بر خدا

 

* امیدوارم استفاده از ' ایشون' ، بی احترامی به این لغت پرماجرا نباشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 22:4  توسط گل آبی  | 

 

چقدر خوبه که این بازی میوه خرد کن رو ریختم روی تبلتم و مواقع انتظار سرم رو باهاش گرم میکنم! خصوصا وقتهای استفاده به جای دندان فشردن و حرص خوردن از کم کاری و بی خیال مسیول محترم پشت باجه/ کانتر/ میز/.... که این همه طول دادن و کار انجام ندادن اصلا براش مهم نیست! حتی گاهی ترجیح میدم یک کمی بیشتر طول بکشه و کار نکنه تا این قسمت از بازیم تموم بشه!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 8:46  توسط گل آبی  | 

 

شایداندکی بیشتر از نصف سن الانم رو داشتم که ' کلیدر' رو خوندم و بارها در مقاطع مختلف، ذهنم درگیر یک جمله بسیار عجیب از این کتاب شده که  میگه: ''' یار هر چقدر تو را بخواهد، از خودت بیشتر که نمی خواهدت؛ می خواهد؟! ''' و نمیدونم به چه دلیل و مستندی، اینقدر این جمله در سرم سنگینی می کند امشب:     

یاربخواهد،            

بخواهدت،

یار بخواهدت،

از خودت بیشتر،        

بیشتر،           

نمی خواهدت،           

می خواهدت.........

 

کافیه. لطفا کافیه آقای دولت آبادی عزیز. به کلماتتان بگویید که تمامش کنند؛ لطفا....

 بی ربط نوشت: یار کجا بود اصلا که بخواهد یا نخواهدم یا بخواهم و نخواهم....؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 1:12  توسط گل آبی  | 

 

یادت، خود خود زندگی ست،     

وای به حضورت!      

کیستی تو؛ که این گونه لبریزم می کنی از زندگی؟    

قلبم از آن تو خواهد بود؛         

اگر بدانم کیستی.....   

اگر روزی عیان شوی، بیایی؛    

 خود بهشت خواهم بود از برایت.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 21:52  توسط گل آبی  | 

 

والللا، بللللا، به جان خودم، من عین این کار رو پنج، شش سال پیش، تک و تنها و توی شرایط روحی و مالی خیلی خیلی بدتری؛ بدون مشکل انجام دادم. تنهای تنها! ولی نه سرم کلاه رفت، نه توی چاله و چاه افتادم. با امکانات و شرایط مالی اون موقع عم، بهترین انتخاب رو داشتم و در سریعترین زمان اجراش کردم. نمیخوام بگم حداقل توی این کار، تجربه ام از شما بیشتره، اما این همه هشدار و نگرانی لازم نیست؛ به جان خودم لازم نیست، من فقط به پشتگرمیتون احتیاج دارم، بدون سرزنش یا نگرانی، فقط همراهم باشید.......

3

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 23:41  توسط گل آبی  | 

 

همیشه فکر میکردم تنفس در فضایی که فکر می کنی "محبوب" هست، چقدر میتونه لذت بخش باشه. حس نزدیک بودن از  فاصله چند صد متری به جای چند کیلومتر. و از همه مهمتر وقتی که عاشقی و زیر همان سقفی که محبوبت نفس می کشد، عطر تنش را نفس می کشی و حتی بازدمش..... وقتی عاشقی همه اینها میتونه لذت بخش و شادی آفرین باشه، اما..... فکر میکردم زیادی رویاییه و اگر جایی بگم بهم میخندن! چطور میتونم بگم ادمی که این طور دوستش را داشتم رو طاقت نیاوردم؟ اصلا عاقلی هست که باور کند؟.... و حالا چقدر خوشحالم که فهمیدم این فکرها، چندان هم پرت نیستند. دیگرانی هستند که به عشق، این طور نگاه کنند و درباره اش شعر بگن. حیف که نمیتونم نوشته های آقای همکار عزیز رو اینجا بنویسم، تا دقیقا بگم منظورم چیه، همین کافیمه که فکر نکنم عقلم کمه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 21:50  توسط گل آبی  | 

 

میشه بگی الان دقیقا چه مرگته تو؟! می خواستی تو روش بگی که دروغ میگه، که گفتی. نمی خواستی با این همه دل چرکینی و خشم، تظاهر به دوستی کنی که دیگه نداری. نگران آینده شغلیت هستی و عدم ثباتش، که همیشه خدا این نگرانی، کم و بیش باهات بوده و دلشوره خواهرهات رو داشتی رو که چیزهای جدیدی نیستند. از خانه ات ناراضی هستی، که از روز اول بعد از تمام شدن معضلات زندگی مشترک و نثبیت توی این خونه، چشمت به مشکلاتش باز شد و هنوز هم شرایط مالی مناسب تعویضش رو نداری که هیچ، تازه کجا بری که صدای تلویزیون، همیشه روی سرشون و تفریح بچه هاش، جیغ زدن توی حیاط نباشه؟ سلامتی که داری، از عهده خرج زندگیت که برمیایی، سرت اونقدر شلوغ هست که تنهایی اذیتت نکنه، دوستان خوب و قرارهای دیدارشون که هست، لذت کوه رفتن با آدمهایی که در کنارشون همیشه خندانی هم که هست؛ آخه دیگه الان دقیقاً دردت چیه که توی خلوت خودت، لبهات همیشه آویزونه و احساس آرامش نداری؟ نه! دقیقاً دیگه چی میخوای از این زندگی؟! مگه قرار نشد در حال زندگی کنی و شاد بودن رو در تک تک لحظات زندگی جستجو کنی؟ مگر مهربانی و سیب و شقایق نیست هنوز؟....

 

 

ثبت: ۱۴ دیماه ۹۳

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 8:17  توسط گل آبی  | 

 

دختر بهارم واقعاً! طاقت گرمای تابستان را ندارم. اما از زمستان و تارکی اش گریزانم. شبهای کوتاه و سردش، توان هر کاری را از من میکیرد. انگار خواب زمستانی می خواهم....

بانو

بانو

بانو

آاااااه از زمستان!

من دختر بهارم! 

مرا با زمستان چه کار؟

می خوابم؛

بهار که آمد، بیدارم کن.....

 

و اما امروز با حافظ:

رونق عهد شباب است دگر بستان را

می رسد مژده گل، بلبل خوش الحان را

ماه کنعانی من، مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

ترسم این قوم که بر درد کشان می خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 8:4  توسط گل آبی  | 

 

ببین، هر قدر هم بخواهی کس دیگه ای رو مقصر بدونی، اول و آخرش خودت مقصری! وقتی این همه به یک آدم اعتماد می کنی و تمام نشانه ها رو ندیده می گیری، وقتی اجازه میدی تمام دانسته ها از فیلترش رد بشن و با نگاه اون قضاوت می کنی، وقتی همه آدمهای اطرافت رو بعد از سالها شناختن، با اطلاعات صرفاً شنیده شده از یک نفر، بازشناسی می کنی، وقتی چشم و گوشت رو به هرچیزی غیر از اون نفر می بندی، وقتی همه بی مهری های واضح رو می بینی و با بی اعصابی به خاطر مشکلی که ازش خبر داری توجیه می کنی و فکر نمی کنی که این رفتار یک "دوست" نیست، وقتی بی دلیل؛ اعتماد می کنی و اعتماد می کنی و اعتماد می کنی...... خب معلومه که هرکسی باشه ازش سوء استفاده میکنه. جای تو تصمیم می گیره و به رفتارت خط میده و مرزت با آدمها رو تعیین می کنه و روابطت با آدمها رو تغییر میده.....

اول و آخرش خودت مقصری. اصلا تو خودت آدم/دوست خراب کنی با این رفتارت: با ارزش قائل شدن بیش از حد لیاقت آدمها براشون، با محبت خالصانه و بیش از حدت، با اعتماد کردن بی جات، با کوتاه اومدن و چشم به روی خیلی چیزها بستن و با آدمها به اندازه ارزش وجود خودت رفتار کردن، به جای حد و اندازه خودشون....

میشه لطفا بسه؟! میشه یک کم توی رفتارهات تجدید نظر کنی و اینقدر بی مهابا آدمها رو ارزشمند نکنی؟ باور کن معدودند آدمهایی که واقعا ارزش این همه محبت و توجه تو رو داشته باشند؛ معدودند، خیلی خیلی معدودند.....

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 21:8  توسط گل آبی  | 

 

به عنوان یک مهندس، بعضاً مدعی، به عنوان آدمی که براش مهمه که همه چیز به وقتش باشه، به عنوان کسی که فکر میکنه زمان، یک نکته مهمیه؛ بزرگترین ضعف زندگیم همینه! یعنی هیچ تخمینی از زمان ندارم. مثلا فکر میکنم شستن این ظرفها کار ده دقیقه است، اما دقیقا نیم ساعت طول میکشه، فکر میکنم تهیه این لیست یک ساعته مبسره، اما دقیقا یک روز وقتیم رو میگیره و ..... بدتر این که نه تنها تحمین درستی از زمان کارهام ندارم، که حتی نمیدونم اشکال کار کجاست؟! یعنی از اول نمیتونم تشخیص بدم که این کار چقدر زمان لازم داره، یا زمان رو درست تشخیص میدم، اما هیچ جایی برای دزدان وقت در نظر نمیگیرم و حساب نمیکنم که میتونن چقدر تاخیر ایجاد کنن، مثلا یک لیست واقعا یک ساعته حاضره، اما نه وقتی که صد تا تلفن وسطش جواب میدم و ده تا مراجعه کننده دارم، یا به اندازه کافی پشتکار برای انجام یک کار ندارم و مثلا وسط ده دقیقه طرف شستن، سه بار میرم سراغ وایبر و دو بار آب میخورم! خیلی دلم میخواد این نقطه ضعفم رو اصلاح کنم؛ فقط یک اشکال مهم هست و اون این که اصلاً نمیدونم اشکال چی هست!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 20:59  توسط گل آبی  | 

 

بچه که بودیم، می گفتند دزد که به جایی می زند، می رود سراغ هرچه ارزشمند است و وزن سبک دارد و حمل و نقلش راحت است. دزد که می زند، اول سراغ پول نقد و طلا و جواهر است، بعد اگر خیلی زمان و توانش مناسب باشد سراغ قالی و قالیچه می رود. زمان ما ویدیو هم ارزشمند بود و راحت زیر بغل زده می شد و می رفت. برای همین گاو صندوق، یک وسیله بسیار مناسب بود برای حفظ اموال قیمتی.  ندرتاً پیش می آمد که زمان کافی باشد و با وسیله بروند و کل خانه را خالی کنند. اما این روزها آن قدر خرید و فروش سهل است و وسیله نقلیه فراوان و اوضاع امن و امان، که با کامیون می روند مغازه باطری سازی و تمام باطری های خودرویی را بار می زنند و گاو صندوق سنگینش را همچنین. این هم از پیشرفت امکانات است لابد!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 17:1  توسط گل آبی  | 

 

بعضی رفتارها خیلی زیبا هستند و توی موقعیت مناسب هم که انجام بشن، دلنشبن تر. مثل همون آقای راننده محترم که وقتی از پشت سر بهش میزنی، قبل از هرچیز حالت رو میپرسه و میخواد مطمین بشه که خوبی و طوری نشده. همین وقتهاست که بدون این که بدونی کیه و چه کاره است، احساس میکنی که هنوز میشه به این دنیا امیدوار بود....

 

و البته همینطور اون آقای محترم راننده که توی اولین بار پنچر شدن پرابد جانم، تا مثلث خطر رو بذارم ایستاد و سریعتر از اون که بفهمم چی شد، زاپاس رو انداخت جای لاستیک پنچری و بدون فرصتی دادن برای تسکر درست و حسابی، گذاشت و رفت. همینهان که باعث باور آدم میشن به ' مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.....'

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 19:26  توسط گل آبی  | 

 

خدایا،میگم نمیشه حالا که پول فراوان ندادید، لااقل یک خواب خوب و راحت بهمون بدی؟ والا معلوم نیست خوابه یا محله برو بیا. آخه چقدر آدمیزاد باید شب تا صبح بیان و برن و نذارن در آرامش بخوابیم، خصوصا اونی که اصلا نباید و اخیرا هر شب تا صبح، شانه به شانه من قدم میزنه و نمیذاره راحت بخوابم.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 6:58  توسط گل آبی  | 

 

آخه این چه وضعشه که مثلاً سه تا مرد با این همه سمت و پست مهم، توی جلسه ساکت میرن و هیچ حرفی نمیزنن، بعد من، تک و تنها باید یکسره اعتراض باشم و از مواضع کوتاه نیام؟ تعارف داشتن یا شهامت رویارویی نداشتن باعث میشه حرف نزنن یا قرار من بشم پلیس بد داستان؟!

گاهی فکر می کنم بهتر نبود که به حای این همه صراحت و زبان سرخ و سر نترس، اندکی، فقط یک کمی سیاست داشتم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 17:45  توسط گل آبی  | 

 

بعضی وقتها، شرایطی هست که به یک آدم، فقط و فقط میشه گفت: '' لطفا خفه'' . تازه این نهایت احترامه در حقشون....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 11:31  توسط گل آبی  | 

 

خدایا؛ لطفا به من بصیرت/قلمی اعطا کن که شیوا و واصح صحبت کنم و مجبور نباشم برای توضیح موضوع و اصلاح برداشت اشتباهی که از حرفم میشه، خودم رو هم پیوست حرفم کنم.

خیلی وقتها نمیتونم اون چیزی که منظورمه بگم یا با استفاده نادرست از لغات، منظور دیگه ای به ذهن شنونده متبادر میشه؛ شاهدش هم همین دایما بعدا نوشت ها و توضیحات

 

# خدایا به خاطر همه الطافت شکر، خصوصا این که بعد از یازده سال و دو  روز و در حوالی تاریخ تولد پراید جان سابقم(!!!) این همه هوام رو داشتی. من رو از نعمت لطفت محروم نکن.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 5:27  توسط گل آبی  | 

 

بعضی آدمها موقع افسردگی/ تنش یا برعکسش شادمانی و خوشی، پناه می بردند به خوردن یا آشپزی کردن. میشه گفت من هم جزء همین دسته هستم. البته وقتی در حد معثولی از افسردگی یا خوشحالی باشم. حد زیاد هر کدومش باعث میشه نه تنها با آشپزی کاری نداشته باشم، که حتی خوردن رو هم ترک کنم!

خیلی وقته یا به عبارتی بهتره بگم یادم نمیاد که آخرین بار کی در مورد طعمها و رنگهای جدید چیزی ننوشتم و البته که فقط خود خدا میدونه از سر خوشی بیش از حد بوده یا افسردگی و یا حتی استرس بیش از حد! حالا که به نظر میرسه در حد معقولی از این حواس هستم، میخوام از بازی با رنگها و طعمهای مختلف و کشفیات جدیدم بنویسم. امیدوارم خیلی زود موفق بشم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 22:59  توسط گل آبی  | 

 

اعتراف میکنم که برنامه، به اندازه ای که اسم خانم کی.شی. پور من رو به خرید بلیط ترغیب کرده بود جالب نبود! اما یک عصر زیبای نه چندان سرد زمستانی خوب و لذت بخش رو در کنار یکی از دوستان عزیز گروه کوهمون رقم زد. اجراهای دیگه ای که رفته بودم، حالا به نامهای مختلف سمینار حرکت و حرکات محلی و خیریه ها، همگی اجرای ریتمیک و پر هیجان حرکات موزون بودن. اما این برنامه واقعا یک نمایش بود : روایت داستان با حرکات موزون. حتی آرامتر از باغ دلگشا و روایت زندگی سعدی. حکایت شهر بود و پادشاه رسوایش و دختری که شهر، زادش تا بساط ظلم جاکم برچیند، به روایت حرکات آهنگین و  شد نمایش "شهرزاد قصه گو". به هر حال خوشحالم که رفتم و تونستم دوستی رو خوشحال کنم.

 

 

ادامه مطلب: فردا صبح نوشت نه چندان خوشایند....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 22:32  توسط گل آبی  | 

 

نماز صبح رو که تموم کردم، تازه متوجه شدم به جای قبله خونه، به جهت معمول قباه هانه پدر ( رو به پنجره قدی) نماز خوندم، یعنی چنین حواسی دارم الان.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 7:33  توسط گل آبی  | 

 

چقدر دلم برای عاشقانه نوشتن تنگ شده است......

برای کم نیاوردن (!!!) دستبرد می زنم به نوشته دوستی نازنین:

...

دیگر همه فهمیده اند

چرا پنهان کنم؟!

راز، چیزی ست که کسی نداند

هر روز منتظرت هستم.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 19:38  توسط گل آبی  |